تبليغاتX
HARAMJOHAR

سه شنبه چهارم تیر 1387

اینجا قبر یک دانه نویسنده است

بنام خدا

اینجا قبر یک دانه  نویسنده است

یک روز دان دان ها همینطوری سروکله شان پیدا شد. آمدند. همه چیز قاطی پاطی شد. خیابانها قاطی پاطی شد. جوب آب ها قاطی پاطی شد. ساختمانها قاطی پاتی شد. دان دان ها همه چیز را به هم ریخته اند. مرغها قاطی کرده اند.دیروز یک دانه مرغ دیدم. هر روز مرغ را می دیدم که ارزن های کوچولو موچولو می خورد. اما دیگر آن یک دانه مرغ ارزن نمی خورد. یک تکه مرغ می خورد که رویش یک عالمه مگس نشسته است.. مردم همه لخت شده اند. به قول کابالایی ها دودول مردی ها و دودول زنی ها یشان دیده می شود . دان دان ها اما لباس دارند.لباسهای تمیز وقشنگ. همه باید بروند یک جایی گورشان را گم کنند. یک جایی که دان دان نباشد. یک جایی مثل کابالا. اما من می دانم دان دان ها خیلی زود کابالا را هم پیدا می کنند.مثل سگ بو می کشند.اینجا که می بینید قبر یک دانه نویسنده است. دان دان ها خیلی وقت است که آمده اند. همه چیز قاطی پاتی شده است لا کردار. یک چیزی مثل تخمه ریخته اند توی شهر. دان دان ها  به آن می گویند  گاز گازک . همه چیز دارد همه چیز را گاز می گیرد. خیابانها پای مردم را گاز می گیرند. آدمها، درختها و آدمها را گاز می گیرند. دان دان ها اصلا نمی روند. به قول مامانم به تخته سرد بخورند الهی. طفلکی مامانها دیگر یادشان رفته مامانی کنند از وقتی که دان دان ها آمده اند. همه اش توی صف هستند تا یکی دیگر را گاز بگیرند. اینجا قبر دانه  یک نویسنده است. مرده ها هم قاطی پاتی شده اند. سرشان گیج رفته خورده به زمین و دوباره بیشتر مرده اند. همه اش تقصیر این دان دان هاست. لاکردار ها امان همه را بریده اند. این را بابایم می گوید. مرده ها اما به همه می خندند. به همه که گازگازک گرفته اند می خندند. آنقدر می خندند که بعضی هایشان می ترکند. اگر باور نمی کنید گوشتان را بگذارید روی زمین . صدایشان را می شنوید که می خندند و بعدش بوووووومب می ترکند. اینجا قبر یک دانه نویسنده است. دان دان ها همه جا می روند. اینجا آنجا همه جا. حتی توی توالتها هم می روند. وقتی مردم می خواهند جیش کنند یا استفراغ کنند توی توالتها یک دانه دان دان می رود و نگاه می کند.می خواهند مطمئن بشوند که هیچکس دان دان نخورده باشد. اینها مثل علف هرز هستند. این را بابا بزرگم گفت که هفته گذشته گازگازک گرفت و مرد. طفلکی می گفت آن وقت که دان دان نبود همه چیز خوب بود. قیافه های دان دان ها اصلا نشان نمی دهد که دان دان هستند. بعد که همه چیز را قاطی می کنند آدم می فهمد که دان دان است. اینجا قبر یک دانه نویسنده است .راستی یادم رفت بگویم خودکارها هم قاطی پاتی شده اند. مداد ها دیوانه شده اند اصلا یادشان رفته چه چیزی بنویسند. مثل همین مداد که دارم با آن می نویسم. قبلا می نوشت بابا آب داد بابا نان داد. اما الان دیوانه شده است طفلکی مدادم هر شب گریه می کند.بیچاره پدرش در آمده که از بس گریه کرده. می خواهم این را که نوشتم آنقدر تراشش کنم که زود تمام بشود برود پی کارش. اینجا قبر یک دانه نویسنده است. نویسنده می توانست وقتی که کوچولو موچولو بود بنویسد آن مرد انار دارد. نقاشی آبشار بکشد. کوه بکشد. خورشید بکشد. اما الان نمی تواند نفس بکشدحتی. اینجا قبر یک دانه نویسنده است. طفلکی .   

 

(درود.

تا چند وقت دیگر که اصلا معلوم نیست. چیزی در این وبلاگ درج نمیشود. سبزباشید مثل سرو .با سپاس .

 بدرود)

نوشته شده توسط راهنما در 10:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

موشهای من و بابام

 

اول من یکدانه از آنها را دیدم. بابا رفته بود سر کار. مامان هم رفته بود سبزی بخرد.داشتم با پشتی ها خانه می ساختم.تازه می خواستم چادرنماز مامان را به دستگیره در ببندم تا بشود آخرین دیوار خانه ام.از زیر در آمد تو.می خواستم بترسم ولی نمی دانم چرا نترسیدم.جیغ هم نکشیدم.آرام آرام آمد توی خانه ای که با پشتی ها درست کرده بودم. رفت کنار یک پشتی .مثل این بود که می خواست تکیه کند.کوچولو موچولو بود خیلی. گفتم: من علیرضا هستم.تو کی هستی؟ هیچی نگفت.انگار خیلی خسته بود.گفتم : ما تازه 7 روز است که آمده ایم اینجا. تو از کجا آمده ای؟ خیلی آرام حرف می زد نشنیدم گفت از کجا آمده است.گفتم: آنجا که بودیم یک خانمی بود که بابا دوستش شده بود. تازه صدای ماشین می آمد. برای همین مامان گفت باید خانه را عوض کنیم.

همینطور داشتم برایش تعریف می کردم که مامانی آمد. سبزی خریده بود.توی سبزی هایش چند تا تربچه بود. مامانی گفت: با کی داشتی حرف می زدی؟ گفتم: ولش کن. حالا فقط یه تربچه بده مهمان دارم.مامانی سرش را مثل دایناسور از بالای چادر نمازش کرد توی خانه ام .وقتی مهمانم را دید جیغ کشید.مهمانم در رفت. ترسید طفلکی .آخر خیلی کوچولو موچولو بود.فرار کرد رفت پی کارش.مامان هم فرار کرد.بعد برگشت. دیوار خانه ام را کند.بعد پشتی ها را جابجا کرد.اما پیدایش نکرد. رفته بود طفلکی.

***

مامانی دستهایش را اینطوری گذاشته بود روی شیشه اتاق و داشت توی حیاط را نگاه می کرد.حیاط تاریک بود. من وبابا فرهاد رفته بودیم پشت شیشه زیرزمین. خیلی بودند.یک عالمه بودند. هر کدام را نگاه می کردم مهمانم را پیدا نمی کردم.همه شان شبیه هم بودند.بعضی ها کوچولو موچولو بودند و بعضی ها بزرگ.بابا فرهاد ومن پشت پنجره زیرزمین خم شده بودیم و آنها را نگاه می کردیم. گفتم: بابایی می خواهی بروم یک پارچه ای چیزی میزی بیاورم بنشینیم رویش. بعد هندوانه بخوریم و تماشا کنیم؟ بابایی گفت: از کجا آمده اند این همه موش؟ گفتم: به من گفت ولی نشنیدم.بابایی گفت کی؟ گفتم:  مهمانم دیگر، همان که صبح آمده بود توی خانه . همان که مامان کلی فحش بهش داد.همان دیگر.دوستم...مهمانم. بابایی گفت: یک هفته نمی شود کتابها را تمام می کنند. گفتم: یک چیزی می گویی ها !! موشها پنیر می خورند خودم دیده ام. کتاب به چه دردشان می خورد؟ ..خب حالا بروم بیاورم یا نه؟ بابایی گفت: چی بیاوری؟ گفتم: پارچه ، روفرشی ،یک چیزی که بشود رویش نشست وهندوانه خورد وموش تماشا کرد. بابایی عصبانی شد و گفت: نخیر.مگر سینماست بچه؟ اصلا چرا آمده ای اینجا؟ .گفتم: آمدم دوستم را پیدا کنم. بابایی سبیلهایش را می جوید. چند روز پیش هم که برای خانه پول کم آورده بود سبیلهایش را می جوید. مامان از توی خانه به شیشه می زد و یک چیزهایی می گفت که اصلا معلوم نبود. بابایی هی می گفت: کتابهام کتابهام... موشها از درودیوار بالا می رفتند. توی همه چیز سرک می کشیدند.خیلی هاشان هم رفته بودند لای کتابهای بابایی .اگر دوستم دوباره برگردد می پرسم که درس خوانده است یا نه؟ موشها هم مدرسه دارند. خودم دیده ام توی تلویزیون.. بابایی بلند شد که برود. مامانی مدام به شیشه می زد. به قول بابایی کلی خط انداخته روی شیشه. اعصابمان را خرد کرد. اگر گذاشت دوستم را پیدا کنم.

***

نشسته بودم توی خانه و داشتم با پشتی ها خانه درست می کردم.بابایی هنوز داشت سبیل هایش را می جوید.مامانی هم توی آشپزخانه کار می کرد.بعضی وقتها هم یکدفعه جیغ می کشید.می گفت فکر کردم یک چیزی تکان خورد.بابایی غر زد: حالا ترتیب همه کتابها را می دهند. یک آب هم رویش می خورند.همش تقصیر تو است. مامانی گفت : به من چه؟ بابایی جواب داد: مگر آنجا چه مرگش بود؟ها؟ مامانی گفت: محیطش خراب بود.  گفتم: مامانی چادرنمازت کجاست؟ یک دیوار کم دارم. مامانی گفت: دست بردار بچه تو هم وقت گیر آوردی.گفتم: می خواهم خانه ام رادوباره بسازم.شاید مهمانم دوباره بیاید. همان که صبح می خواستم بهش تربچه بدهم. بابایی گفت: نیاز نیست پسرم. حتما الان با یکی از کتابهای من سیر شده .مسواکش را هم زده و خوابیده. مامانی خیلی آرام گفت: حالا چکار کنیم؟ این چه بلایی بود دیگر؟ گفتم: مامانی می خواهی به 110 زنگ بزنم پلیس بیاید؟ مامانی چیزی نگفت.دوباره گفتم: می خواهید بروم از اصغر آقا پنیر بگیرم تله بگذاریم؟.. هیچکدام چیزی نگفتند. گفتم: مامانی بالاخره این چادر نمازت کجاست؟یک دیوار کم دارد خانه ام. اگر دوستم بیاید شاید بشود کاری کرد ها؟ مامانی گفت: اگر آرام نگیری می برمت توی زیرزمین زندانی ات می کنم. من چیزی نگفتم. ساکت ماندم.

***

کتاب های بابا داشت تمام می شد. مهمانم برنگشته بود. بابا خیلی از آنها را که توی حیاط آمده بودند با بیل کشت. رفتم و مرده هایشان را نگاه کردم.هیچکدام شبیه دوست کوچولو موچولویم نبود. مامانی به همسایه ها گفت. یکی گفت به شهرداری بگویید. به شهرداری گفتیم ولی موشها نرفتند. یکی گفت سم بریزید ولی فقط 3 تا موش بزرگ مردند و 2 تا موش کوچک.تازه مورچه ها هم مردند.یکی گفت بروید تله بگذارید. اما وقتی آمد موشها را دید پشیمان شد. هر کاری کردند نتوانستند جلوی موشها را بگیرند. من دوست داشتم بروم توی زیرزمین . دنبال مهمانم بگردم ولی مامانی نگذاشت. مامانی گفت: تو را هم می خورند. اما آنها فقط کتاب می خورند.

***

داشتم خانه می ساختم که یکی زنگ زد. مامانی رفت در را باز کرد.یکی از همسایه ها یک کیسه کتاب آوررده بود. نفس نفس می زد خیلی.گفت دخترش دانشگاه قبول شده دیگر کتاب نمی خواهد.اگر می خواهید بریزید جلو موشهایتان. مامانی گفت: چرا نمی گذارید شهرداری ببرد؟شهرداری با اینها شانه تخم مرغ درست می کند.همسایه مان گفت: اگر اینها را بخورند بهتر نیست؟ تا کتابهای آقا فرهاد را بخورند؟مامانی چیزی نگفت. انگار قبول کرد. کیسه کتابها را گرفت و جلو در خانه گذاشت.

***

کلی کیف می داد.از لای پنجره زیرزمین دانه دانه کتابها را می انداختم توی زیرزمین.مامانی دوباره رفته بود پشت پنجره ویک چیزهایی می گفت که نمی شنیدم.صدای جیرجیر موشها می آمد.خیلی آرام کتابها را می انداختم تا دیر تمام بشود.می خواستم مهمانم را پیدا کنم.کتابهای کوچولو را برای موشهای کوچولو می انداختم وکتابهای بزرگ را برای موشهای بزرگ که بابا و مامان هستند.کتابها که تمام شد به مامانی گفتم: برو ببین همسایه های دیگر دختر ندارند که دانشجو شده باشد؟مامانی چیزی نگفت. به قول خودش دیوانه داشت می شد.

***

لعنتی !! همیشه یک دیوار کم می آوردم.به مامانی گفتم:نمی شد 4 تا پشتی می خریدید؟ اصلا حرفم را نشنید .بابا فرهاد داشت فکر می کرد. مثل موقع هایی که می خواست چیزی بنویسد.وقتی بابایی آمد مامان گفت:همین امشب یک کاری بکن. برو دنبال خانه. بابا فرهاد گفت:اصلا حرفش را هم نزن. بالاخره خسته می شوند وخودشان می روند. یا وقتی همه چیز را خوردند از گرسنگی می میرند. وقتی مامانی گفت که همسایه کتاب آورده بابایی رفت توی فکر. کلی فکر کرد.به مامانی گفتم: چادر نمازت کجاست؟ گفت توی زیرزمین.از وقتی موشها آمده اند نمی گوید قبرستان.بجایش می گوید زیرزمین.بابایی خیلی فکر کرد بعد خندید و گفت:باید از این فرصت استفاده کنیم. بعد به احمدآقا زنگ زد.مامانی گفت: خدا بخیر کند.

***

احمد آقا دوست قدیمی بابا است. او همه کار می کند. آخرین کاری که کرد این بود که جیش مرغ ها را از مرغداری ها می خرید و به کشاورزها می فروخت.

بابایی می گفت که احمد آقا حتما می داند با این موشها چکار کند.مثل یک مهندس آمد و زیرزمین را نگاه کرد. حتی توی زیرزمین هم رفت. وقتی بیرون امد گفت: می توانی کتاب بیاوری که اینها بخورند؟ بابا گفت: خیلی ها هستند که کتابهایشان را بیرون می ریزند. از همسایه ها شروع می کنم. احمد آقا گفت: موشها می توانند مثل دستگاه باشند. ولی باید شما از آنها خوب مواظبت کنید. بابایی گفت: یعنی چی؟ احمد آقا جواب داد: تا می توانی کتاب جمع کن. همین.

***

خیلی کیف می دهد. از خانه سازی هم بیشتر کیف می دهد. دیگر نیازی هم به چادرنماز مامانی ندارم. یک عالمه کتاب توی حیاط خانه جمع شده است.. من از پنجره زیرزمین کتابها را می ریزم توی زیرزمین. بابایی یک صندلی هم برایم گذاشته تا خسته نشوم. موشها کتابها را می جوند.. احمد آقا کتاب های جویده شده را مثل آرد توی کیسه می کند و با یک وانت می برد. به بابایی هم پول می دهد. نمی دانم کجا می برد. حتما می برد به شهرداری می دهد تا شانه تخم مرغ درست کنند. مهمانم دیگر نیامد. اصلا ولش کن برود پی کارش . حالا من وبابایم یک زیرزمین موش داریم. بعضی وقتها همسایه هامی آیند وخودشان کتابها را جلو موشها می ریزند. کلی کیف می کنند. مامانی خسته که می شوم برایم بستنی و آب میوه می آورد.  مامانی دیگر از پشت شیشه نگاه نمی کند برایشان نان خشک هم می آورد.می گوید: زبان بسته ها باید قوت داشته باشند. من هم به آنها نان خشک می دهم وهم کتاب. اینجا به من وبابا وموشهایمان خوش می گذرد. به قول مامانی خدا خیرش بدهد احمد آقا را. آره خدا خیرش بدهد.

 

نوشته شده توسط راهنما در 10:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

زگیل شماره 4

 

یک روز چند تا زگیل که 4 تا بودند. آره دقیقا 4تا بودند. همینطوری را ه افتادند که برن برای خودشون دوستی ،موستی، پوستی پیدا کنند که مثل خودشون زگیل نباشه.زگیل شماره  2 گفت: من رفتم.آره دقیقا همینو گفت. بعد راه دریا رو گذاشت زیر پاش ورفت.زگیل شماره 1 گفت :من هم میرم.بعد به سمت بیابون راه افتاد.زگیل شماره 3 که روحیه اش لطیف بود یکخورده ،آره زگیل شماره 3گفت: می روم جایز نیست من رفتم. بعد رفت سمت شهر.تا توی آدمها دوستی، موستی ،پوستی پیدا کنه.زگیل شماره 4 که تنها شده بود گفت :من هم رفتم. بعد دوباره به خودش گفت:هی عمو به کی می گی آخه؟ کسی غیر از خودت نمونده که.....بعد راه جنگل رو گرفت زیر پاش.

زگیل شماره ۱ که رفته بود سمت بیابون کلی راه رفت .کلی بیابون زیر پاش رفت. آره زگیل شماره 1.اما هیچ خری پیدا نشد که باهاش دوستی،موستی،پوستی  بشه. حتی یک خر بیابونی.بعد به خودش گفت:مردم از تشنگی .عجب گوهی خوردم.بعد از گفتن این حرف همینطوری وسط بیابون افتاد و مرد.آره دقیقا همینطوری.

زگیل شماره 3 که لطیف بودروحیه اش یادتونه که؟ رفته بود سمت شهر. رفت و اولین دختری که دید گفت:این همون معشوقه منه(منظورش همون دوستی ،موستی ،پوستی بود) بعد پرید رفت روی لپ دختر نشست و یک ماچ آبدار . دقیقا یک ماچ آبدار کرد و گفت:سلام معشوقه من(منظورش همون دوستی ،موستی ،پوستی بود) پدر و مادر دختر هم وقتی دیدند یک زگیل روی لپ دخترشون جا خوش کرده  رفتند دکتر.و زگیل شماره 3 رو کندن و انداختند توی سطل زباله.چون سطل بازیافت زگیل نبود. آشغالی هم اونو برد قاطی کلی آشغالهای دیگه مثل پوست موز و دمپایی پاره و لامپ سوخته و خرت و پرت وسبزی گندیده آتیش زد.

زگیل شماره 2 که رفته بود سمت دریا.آره زگیل شماره 2 ..این زگیل رو فعلا ولش کنید .. بعدا میگم.اما زگیل شماره 4 که راه جنگل رو گرفته بود زیر پاش.اول رفت ورسید به یک طاووس گفت:آهای عمو میخوای با هم دوست بشیم؟  بعد اصلا صبر نکرد که طاووس جواب بده. پرید روی پای طاووس .طاووس هم مثل طاووسی که گوه به پاش چسبیده باشه. دقیقا مثل طاووسی که گوه به پاش چسبیده باشه چند بار پاش رو تکون داد و زگیل شماره 4 رو پرت کرد و رفت.آره زگیل شماره 4. بلند شد و چند تا فحش خیلی زشت  به اون داد و رفت .رسید به یک قورباغه. گفت:آهای عمو میخوای با من دوست بشی؟ قورباغه نگاهی به زگیل شماره 4 کرد و گفت: برو ببین اون پشت جایی پیدا می کنی؟بعد با زبونش به پشت کمرش اشاره کرد .آره دقیقا به پشتش .زگیل شماره 4 پرید و رفت پشت قورباغه.کلی زگیل اونجا بود. زگیل شماره 4 گفت:آهای عمو میشه منم اینجا باشم؟معلوم نبود به کدومشون گفت.هنوزم معلوم نیست . بعد سعی کرد یه جای پا پیدا کنه ..هر جایی پا می ذاشت یکی دادمی زد:آی فکم....آی کمرم....یکی که زگیل بی ادبی بود گفت:اووووی شاشو...مگه کوری؟ برو یه گورستون دیگه.. بعد یک زگیل که پوتین توی پاهاش بود زد پشت زگیل شماره 4 .آره زگیل شماره 4. اون هم پرت شد پایین. اینبار فحش نداد اما. مثل بچه آدم دقیقا مثل بچه آدم سرشو انداخت پایین و رفت.

زگیل شماره 2 که رفته بود سمت دریا. یادتونه؟حالا میگم چی شد. یکخورده که رفته بود یادش اومد که ای دل غافل آدرس دریا رو بلد نیست برای همین سریع برگشت تا آدرس دریا رو از دوستاش بگیره.

زگیل شماره 4 که پشتش بد جوری درد می کرد راه افتاد رفت تا بالا خره برای خودش دوستی، موستی ،پوستی پیدا کنه.همینطوری که پشتش رو می مالید رفت تا به یک جایی رسید که خیلی آدمها همینطوری جمع شده بودند و به راه نگاه می کردند.زگیل شماره 4 جلوتر که رفت،آره زگیل شماره 4. دید که آدمها مثل زگیل ندیده ها به اون نگاه می کنند. دقیقا مثل آدم ندیده ها.اول به خودش گفت:اینجا میتونم دوستی ،موستی،پوستی پیدا کنم. اما جلوتر که رفت یکهو به خودش گفت: هی عمو نکنه میخوان بلایی سرت بیارن.

تا بی خیال شد و برگشت یکهو دید یکی از اون آدمها دنبالش راه افتاد و پشت اون یکی بقیه راه افتادند. زگیل شماره 4 داشت می ترسید.آره زگیل شماره 4 ..اون با خودش سوت می زد و می رفت تا یکخورده حواسش پرت بشه ..ولی دید نه...نمی شه..همش حواسش به اون آدما بود که دنبالش راه افتاده بودند. با خودش گفت:هی عمو عجب گوهی خوردم...بعد شروع کرد به دویدن.اما همه اون آدمها دنبالش می اومدند. زگیل شماره 4 هر جا می رفت اون آدمها دنبالش می رفتند. زگیل شماره 4 دیگه نمی دونست کجا می ره..فقط دنبال جایی بود که اون آدمها دنبالش نیان..چون دستشوییش گرفته بود برگشت و گفت: آهای عمو چیه ؟مگه پشت من حلوا خیرات می کنن؟ آره دقیقا همینو گفت.اما آدمها همینطورنگاهش می کردند. زگیل شماره 4 که داشت می ریخت دستشویش عصبانی شد و گفت:آخه میخوام بشاشم...حالیتون میشه ؟بعد یک سنگ برداشت و پرت کرد طرفشون....اما آدمها هیچ کاری نمی کردند فقط بروبر نگاه می کردند. زگیل شماره 4 گفت: خوب خودتون خواستید... بعد شلوارش رو کشید پایین و جلو اون همه آدم شاش کرد . حتی یکخورده شاشش ریخت روی پای آدم جلویی.آره دقیقا روی پای آدم جلویی

زگیل شماره 2 وقتی رسید به جایی که از دوستاش جدا شده بود دید خبری از اونا نیست.برای همین همونجا روی یک سنگ نشست تا دوستاش برگردن.

خیلی روزها و وقتها گذشت. زگیل شماره 4 یواش یواش دیگه به آدمهایی که دنبالش بودند عادت کرده بود.بعضی وقتها حتی یادش می رفت که اونا دنبالش هستند.آره زگیل شماره 4 ..اون دیگه هیچ کاری نمی کنه..فقط راه میره تا شاید یه روزی یه جایی آدمها ولش کنند.زگیل شماره 2 هم هنوز منتظر روی سنگ نشسته و دستهاش رو زده زیر چونه اش تا دوستاش برگردن و آدرس دریا رو بهش بدن. آره زگیل شماره 2 .آخرین باری که زگیل شماره 4 رو دیدم داشت همینطور راه می رفت و سیگار مگنا لایت می کشید و یه چیزایی توی دفترچه یادداشتش می نوشت. و آدمها داشتند همینجوری دنبالش می رفتند. آره دقیقا  همینجوری...

 

نوشته شده توسط راهنما در 15:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

پدرم

بنام خدا

 

 

1-    پدر من سر طاس دارد . اولها سرش پر از مو بود. ولی آنقدر رفت اداره و آمد که همه موهای سرش را باد برد. الان همه خیابانها و کوچه ها و پشت بامها پر از موی سر پدر من است . مامانی می گوید بابایت مریض است اما من می دانم موهایش را باد برده . وقتی که هی می رفته اداره و می آمده.

2-   پدر من وقتی که ریشهایش را می زند عصبانی می شود. همیشه اینطوری است . من دوست ندارم او ریشش را بزند . هرچند اگر ریش نداشته باشد بهتر است . چون وقتی من را می بوسد و گوگولی مگولی می کند ریشهایش می رود توی صورت من . آنوقت من نمی توانم چیزی بگویم. فقط دردم می آید.اما  من دوست ندارم ریشش را بزند و اخمو بشود.

3-   پدر من مرد خیلی خیلی گنده ای است  خودم عکسهایش را دیده ام .که یک تفنگ بزرگ از آنهایی که توی تلویزیون نشان می دهد روی دوشش گذاشته بود. مامانی همیشه وقتی آن عکسهار ا نگاه می کنم گریه می کند و می گوید: خدا الهی به خاک گرم بزندشان. هیچوقت نفهمیدم خدا باید کی را به خاک گرم بزند و کی را به خاک سرد. عکسها را یا آدمهای توی عکسها را؟ نمی دانم. ... اصلا ولش کنید

4-   پدر من وقتی بی اجازه می رفتم تا چرخ و فلک بازی بچه ها را نگاه کنم من را می زد. گفتم که پدرم خیلی خیلی گنده است.  اما حالا که خیلی خیلی کوچک شده من را نمی زند.حتی وقتی توی لیوان نوشابه با نی فوت می کنم و پولوق پولوق صدا می دهد. او فقط نگاه می کند.

5-   پدر من دیگر ریش هم ندارد. نمی دانم کی ریشهایش را باد برد. خودم یکی از ریشهایش را دیدم . همینطوری افتاده بود روی زمین. وقتی مامانی رفته بود توی داروخانه من جلو داروخانه نشسته بودم. یکدانه ریش پدرم بود. خیلی آشغالهای دیگر هم بود . اما من فقط ریش پدرم را نگاه می کردم.

6-   پدرمن دیگر به اداره نمی رود . اما چه فایده ؟ حالا دیگر همه موها و ریشهایش را باد برده  و توی خیابانها و کوچه ها و پشت بامها ریخته. من خوشحالم که پدرم دیگر به اداره نمی رود.

7-    پدر من حالا که خودش به اداره نمی رود به مامانی  هم می گوید : به اداره نرو. آنها کاری نمی کنند.. مادرم همه اش گریه می کند.

8-   پدر من سرطان دارد. مامانی  می گوید سرطان  دارد. اما من که نمی فهمم .. نمی دانم .... فقط به ریشها و موهای پدرم فکر می کنم که باد آنها را برده و توی خیابانها و کوچه ها و پشت بامها پخش کرده. اصلا ولش کنید...

 

نوشته شده توسط راهنما در 14:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

معجونی از مستند و داستان

 

(یاد داشتی بر کتاب بم، مهر بی ریای رودابه تازه ترین تالیف ید الله آقاعباسی نویسنده و کارگردان تئاتر)

 

"چون تو ای شیوا

جایگاه آتش را دوست داری

من دل خود را

جایگاه آتش ساخته ام

تا تو در آن به رقص جاودانه ات بپردازی"

 

زلزله دردناک شهر بم دستمایه خلق آثار زیادی از نویسندگان و هنرمندان بوده است . وسعت این رویداد بقدری وسیع است که تولید این آثار در آینده هم مسکوت نمی ماند و به شکلی مستمر ادامه خواهد یافت. این استمرار  را می توان از بم نوشته ها و بم سرایی ها و بم مصور شده ها یی که در سالگرد این اتفاق بصورت روتین تولید می شوند  به خوبی مشاهده کرد. بیشتر این مخلوقات ادبی و هنری در جهت بر انگیختن حس ترحم مخاطب خود گام بر می داشتند. اگرچه عنوان آخرین تالیف آقا عباسی در مورد بم و زلزله بم است ولی بر عکس بسیاری از نوشته ها قصد این را ندارد که انگشت بر روی دکمه فوران ترحم مخاطب بگذارد. نویسنده در این کتاب سعی کرده است تا بیشتر مخاطب را به تفکر و تعمق فرو ببرد. او خواسته که مخاطب  از رمانتیک صرف بودن بپرهیزد و در فضای ایجاد شده به مسائل نو و مشکلات عمیق انسانی و اجتماعی فکر کند. اگر چه در نگاه اول هدف نویسنده برگزاری نمایش خلاق در شهر ویران شده بم بنظر می رسد ولی اهداف بزرگتر و متعالی تر نویسنده، کتاب بم مهر بی ریای رودابه را از زورناله های معمول و اینچنینی دور کرده است. کتاب مانند رها شدن فریادی است که سالها در گلو مانده است نعره ای خاموش که حالا با آمدن زلزله، نویسنده (راوی) بهانه و انرژی رها کردن آن را بدست آورده است. و حالا ما در سطور این کتاب انرژی آزاد شده ای را می بینیم که خود خواسته و یا ناخواسته منکوب مانده بود . در جریان این آزاد سازی است که مسائل تاریخی و اجتماعی و انسانی به چالش کشیده شده است. مسائلی که پیرنگی مستند دارند. انتخاب راوی اول شخص (راوی نویسنده) و توصیفات و تعریفهای او بعنوان شخصی که در جریان همه اتفاقات است به مستند بودن آن کمک زیادی کرده است.

مستندات و حقایق اینچنینی سخت و تلخ و گزنده اند و بیان کردنشان بصورت تاثیر گذار کار دشواری است . نویسنده کتاب به خوبی از این موضوع آگاه بوده است .لذا با روایت داستانی خاطره وار که آغازش از گذشته های دور است مخاطب را با خود همراه می کند. این داستان مانند طنابی تا انتهای کتاب کشیده می شود .نویسنده  در این مسیر هر جا که صلاح می بیند زلزله را بهانه ای می سازد برای گفتن بسیاری از حقایق بدون آنکه به ورطه شعارزدگی بیفتد. و یا سیاهه ای دردناک و زجر آور بنویسد . یا اثری رمانتیک و ترحم انگیز خلق کند. در تمام کتاب سنگینی مستندات و داستان برابر است و این بینابین بودن کتاب را به اثری مستند داستانی تبدیل کرده است. کتاب با اعلام سرخوردگی و به ستوه آمدن راوی (که استاد دانشگاه است) و رخوت و درماندگی شاگردانش آغاز می شود. انگار او و همه کسانی که در باره اش سخن می گوید انتظار یک اتفاق را می کشند. اتفاقی درونی و بیرونی . انقلابی که همه را از رخوت آزاد کند. انقلابی که شاید زلزله بم  باشد. و زلزله می آید.  در جریان این انقلاب و اتفاق و زلزله همه خود را می شناسند و خود را محک می زنند . سپس راوی از صدایی حرف می زند که در دوران جوانی اش ناخواسته  به آن دلبسته شده و ناخواسته از آن بریده است. بی آنکه صاحب صدا را دیده باشد. دختری که راوی فقط صدایش را شنیده است . و حالا پس از این همه سال زمانی که برای آموزش نمایش خلاق به بم رفته آن صدا را از چادر یکی از آوارگان می شنود. این بخش همان قسمت زنجیر واری است که مخاطب را با خود می کشد. خواننده هم می خواهد مانند راوی صاحب صدا را ببیند. مثل این است که این صدا گمگشته ای است که همه آن را می جویند. شاید بتوان گفت که این صدا ندای خفته درون همه ماست. که حالا بیدار شده. اگر چه در آخر نه راوی و نه مخاطب صاحب صدا را نمی بینند ولی در طی کشف این صدا همه از رخوت در آمده اند. در آخر کتاب می بینیم استاد دانشگاهی که به قول خودش فقط حرف می زند و کف می کند و دانشجویانی که فقط می نویسند و کف می کنند وارد میدان می شوند. آنها می روند تا نمایش خلاق را بعنوان ضرورتی مهم و حیاتی برای کودکان آسیب دیده جا بیندازند. با اینهمه باز هم نمی توان گفت که کتاب صرفا در خصوص نمایش خلاق است. بلکه این موضوع هم مانند موارد دیگر به چالش کشیده می شود. همه چیز به هم می ریزد . درباره همه چیز بی پرده حرف زده می شود و در نهایت همه چیز به آرامش می رسد.

بم ،مهر بی ریای رودابه اثری درخور تامل است معجونی متعادل و متوازن از حقیقت و داستان . از خوبی ها و بدی ها، زشتی ها و پلیدی ها ، گذشت ها و خود خواهی ها ، معجونی که خوردن آن می تواند تغییرات شگرفی در مخاطب ایجاد کند. ید اله آقاعباسی زلزله دلخراش و هول انگیز بم را بهانه ای ساخته . حرکت و تکانی . که بشکند و تغییر بدهد هر آنچه که باید از دیدگاهش تغییر کند و بشکند. به میان بیاورد هر آنچه که وجود ندارد و باید باشد و از میان ببرد هر چه نباید باشد و موجود است. و همه اینها را با روایتی شیرین و دلی صبور و صاف و بی غرض می آموزد در بم ، مهر بی ریای رودابه.

 

 

نوشته شده توسط راهنما در 11:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

چاقویی که دیوانه شد.

درود

با عرض پوزش از تاخیری که ناخواسته بود.داستان چاقو  برای یک نمایشنامه کودک نوشته شده است. برای همین از دوستان می خواهم جهت بهتر شدن کار نظرات خودشان را کاملا توضیح بدهند.باسپاس بدرود

 

آقای چنگال آنقدر محکم به جعبه قاشقها کوبید که همه خانم قاشقها که 6 تا بودند زهره ترک شدند. جناب  چاقو که مثل چنگال نقره کوب بود از جعبه بیرون پرید و گفت: آهای ... آروم باش . چی شده؟

آقای چنگال گفت: زود بیا بریم. روی میز قدیمی یک سیب آمده.

خانم قاشقها هنوز داشتند چشمهایشان را می مالیدند. و غرغر می کردند.جناب  چاقو گفت: چی؟..سیب؟.. از کجا؟.... بعد یک خورده فکر کرد و گفت: خب که چی؟

خواست بپرد توی جعبه قاشقها که چنگال دستش را گرفت.

اصلا یادت می آید آخرین چیزی که پوست کندی چه چیزی بوده؟

جناب  چاقو دوباره فکر کرد و رو به خانم قاشقها گفت : خانمها ببخشید ... زود بر می گردم.

بعد جناب  چاقو و  آقای چنگال به سراغ میز قدیمی رفتند. آنها خیلی وقت بود که توی زیرزمین چیز قابل پوست کندنی ندیده بودند. سیب سرخ داشت ناخنهایش را به میخی می کشید که از میز بیرون زده بود.آقای چنگال ماند و جلو نرفت. ولی جناب چاقو آنقدر به سیب نزدیک شد که صدای نفسهایش را می شنید. جناب چاقو گفت: بگو... زود باش .. کار دارم .. از کجات شروع کنم؟

سیب همانطور که ناخنهایش را تیز می کرد گفت : چی؟

جناب چاقو فکر کرد سیب گیج است و با خودش گفت: وقتی کار را شروع کنم می فهمد.

بعد دور خیز کرد تا پوست سیب را بکند. سیب جیغ بلندی کشید و ناخنهایش را به سمت جناب چاقو گرفت. آنقدر بلند جیغ زد که سیرهای رشته شده بعد از سالها از خواب بیدار شدند. الک که پیر مردی بود از روی دیوار افتاد. و گفت: جیغ با صدا آرد کی  گوش .

آقای الک همیشه همینطور الکی حرف می زد. جناب چاقو ترسیده بود و سر جایش خشک شده بود. آقای چنگال نزدیکش شد و گفت: بیا برویم .. این سیب خطرناکی است.

جناب چاقو گفت: من پوستش را می کنم حتی اگر وحشی باشد.

آقای چنگال گفت: فکر کنم این یک سیب وحشی باشد . بهتر است که پوست سیرها را بکنیم . خطرش کمتر است.

یک خورده چند روز گذشت. دیگر جناب چاقو توی جعبه خانم قاشقها که 6 تا بودند نمی خوابید. مثل آقای چنگال که از خیلی وقت پیش بیرون جعبه می خوابید.

جناب چاقو و آقای چنگال به جعبه تکیه داده بودند. جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم..

  آقای چنگال گفت: برویم از خودش بپرسیم چرا نمی خواهد که پوستش را بکنیم؟

جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم

آقای چنگال گفت: بهتر است بروی توی جعبه بخوابی.

جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم

او فقط همین را می گفت. انگار داشت دیوانه می شد. آقای چنگال با خودش گفت: طفلکی .. یک دوست خوب داشتیم که او هم خل و چل شد.

بعد با مشت کوبید به جعبه خانم قاشقها. او عادت داشت که به جعبه مشت بکوبد. خانم قاشقها که 6 تا بودند سرشان را بیرون اوردند و با دهانهای باز به آقای چنگال نگاه کردند. آقای چنگال گفت: خانمها شما یک چیزی به این بگویید مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست.

خانم قاشقها که 6 تا بودند همگی یکصدا گفتند: ها.

آقای چنگال کاملا از صحبت کردن با آنها پشیمان شد. چون یادش آمد که آنها فقط بلد بودند بگویند ها.

آقای چنگال نمی دانست چکار کند. دست جناب چاقو را گرفت و به سراغ سیب رفت. او هنوز داشت ناخنهایش را تیز می کرد. آقای چنگال این سمت میز ایستاد و گفت:

ببخشید .  الان یک خورده چند روز است که شما آمده اید اینجا. چرا نمی گذارید این دوست من پوستتان را بکند؟

آقای چنگال خیلی چیزهای دیگر هم گفت که خانم سیب نشنید . چون سیب گفت: چی؟

آقای چنگال با احتیاط  نزدیکتر رفت و گفت: ببخشید چرا نمی گذاری که این .....

حرفش تمام نشده بود که سیب گفت: من پر از احساسم . من پر از احساسم. توی من پر از احساس است.

آقای چنگال می خواست قضیه را یک جوری حل کند برای همین گفت: چه بهتر . بگذارید این دوست من احساس شما را به همه نشان بدهد.

بعد رو به جناب چاقو کرد و گفت: مگه نه رفیق؟

جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم. پوستت را می کنم.

آقای چنگال خواست جلوی دهان رفیقش را بگیرد ولی دیر شده بود . سیب همه چیز را شنیده بود.

-          بیجا می کنی.. من پر از احساسم . من پر از احساسم.

و دوباره همه چیز خراب شد. یک خورده چند روز دیگر هم گذشت. آقای چنگال با خودش فکر کرد شاید سیب به حرف آقای الک که پیرمردی بود گوش کند. برای همین با او به سراغ سیب رفت. سیب یک بند می گفت من پر از احساسم . آقای چنگال گفت: سلام .این بابا الکی است. او قدیمی ترین آدم این زیر زمین است.

بابا الکی گفت:. به- سیب آجر- درخت. مربا- چاقو- دیوار-پوست- گوسفند.- احساس دیوانه.

سیب گفت: این چی گفت؟

آقای چنگال گفت: از وقتی یادمان می آید همینطوری الکی حرف می زند. از وقتی هم خودش یادش می آید همینطوری الکی حرف می زده. و الان گفت: اجازه بدهید که چاقو پوست شما را بکند.

سیب گفت: این پیر مرد را بردار و برو. من پر از احساسم.

یک خورده چند روز دیگر هم گذشت . صدای سیب تمام زیر زمین را برداشته بود که می گفت من پر از احساسم . من پر از احساسم. آقای چنگال به جعبه تکیه داده بود و انگشتهای پایش را تکان تکان می داد. او معمولا اینطوری فکر می کرد. و جناب چاقو  کنارش نشسته بود و مدام می گفت پوستت را می کنم

او داشت دیوانه می شد.

یکدفعه صدای سیب قطع شد. آقای چنگال و جناب چاقو به سمت میز قدیمی رفتند. خبری از سیب سرخ نبود. یک پوست چروکیده قرمز مثل بادکنک بعد از جشن تولد روی میز افتاده بود. یک کرم تپل هم  داشت به آقای چنگال لبخند می زد. آقای چنگال برای او دست تکان داد . وقتی کرم تپل داشت از پایه میز پایین می رفت آقای چنگال گفت: شما احساس چاق و چله  سیب نیستید.؟ اما کرم همانطور می رفت. و جناب چاقو مدام می گفت : پوستت را می کنم.پوستت را می کنم .پوستت را می کنم

 

 

نوشته شده توسط راهنما در 15:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم بهمن 1386

کافه تمدن

1-     ما ایرانیان فارسی و غیر عربی باید چند نفر را بیشتر از بقیه دوست  بداریم: یعقوب لیث صفاری ، عبد اله بن مقفع وحکیم  ابوالقاسم فردوسی.

2-   من تا چند روز قبل نمی دانستم که در تهران دانشجویان خارجی هستند که در رشته ادبیات ایرانی درس می خوانند . این را چند روز قبل در کافه تمدن فهمیدم.

3-   در تاریخ آمده است زمانی که اعراب به ایران حمله کردند بقدری تحت تاثیر فرهنگ ایران قرار گرفتند که خلفای عرب تا مدت زیادی لباس ایرانی می پوشیدند و به درباریان هم دستورداده بودند که ایرانی بپوشند و این تاثیر پذیری بقدری بود که  همسر ایرانی انتخاب می کردند.

4-   زمانی که در کرمان دانشجو بودم رفیقی  داشتم که فیلمساز بود . خیلی دوست داشت که به آلمان برود و در آنجا کار فیلمسازی کند. او را مدت زیادی ندیدم و لی دورادور می دانستم که آلمانی را یاد گرفته و با آلمانیها ارتباط ادبی و هنری برقرار کرده.

5-   یعقوب لیث با گفتن این جمله:(چیزی که من در نیابم چرا باید گفت؟)باعث شد شاعران که تا آن زمان به زبان عربی می سرودند شروع به سرودن شعر فارسی کنند و این شد که  اولین شعرهای رسمی فارسی دری سروده شد و زبان و ادب فارسی دوباره رونق گرفت.

6-   چند روز قبل دوست قدیمی ام به من زنگ زد و گفت دارد یک فیلم می سازد که به عنوان  نمونه کاری بفرستد آلمان .از من خواست برایش بازی کنم. گفتم باید فیلمنامه را بخوانم ببینم می توانم یا نه. برای همین در کافه تمدن قرار گذاشتیم.

7-   وقتی اقوام مغول به ایران حمله کردند در فرهنگ غنی ایران حل شدند تا جایی که الجاتیو نام خدا بنده را برای خودش انتخاب کرد و مسجد گوهر شاد را ساخت.

8-   ابن مقفع با تالیف آثاری مانند خدای نامه ، کتاب مزدک ، تاج در سیرت پادشاهان و کلیله و دمنه در حفظ و نگهداری زبان فارسی گام بلندی برداشت.

9-   زمانی که دوستم را در کافه تمدن ملاقات کردم دختری آلمانی بنام اگنس را به من معرفی کرد که در رشته ادبیات در ایران مشغول تحصیل است. این برایم خیلی جالب توجه بود برای همین  ما چند ساعت در مورد ایران و ادبیات ایران گپ زدیم و کمی هم راجع به فیلمنامه.

10-  ابولقاسم فردوسی با سرودن شاهنامه در پاس داشتن زبان فارسی و ادبیات ملی ایران خدمت بزرگی به ما ایرانیان کرد.

11-   من تلویزیون نگاه نمی کنم فقط بعضی مواقع آن هم برنامه های کودک ولی گاهی که از دستم در می رود، می بینم که چقدر تلاش می کنند که زبان ما را عربی کنند . و چقدر کلمات عربی و انگلیسی و در کل غیر فارسی بکار می برند که جایگزین فارسی زیبایی دارند. (منظورم جایگزین هایی مانند کش لقمه نیست)

12-  کشورهایی مانند مصر والجزیره و ... از ابتدا عربی صحبت نمی کردند و با حمله اعراب زبانشان عربی شد. ولی ایران با حمله اعراب زبانش را از دست نداد . حتی زمانی که عرب دوستان  در کاخ آپادانا در بالای خط سومری جملات عربی حک کردند باز هم از عظمت ایرانی آن کم نکردند.

13- زمانی که زبان فارسی بقدری ریشه دار است که از بیرون نمی توان آن را منسوخ کرد  من در عجبم از قدرتمندان سیاستمداری که تلاش می کنند ما را از درون عربی کنند. تنها به این علت که در زیر بار کلمات عربی فعالیتهای کاسبکارانه کنند.

14- تاریخ تا زمانی که وجود داشته باشد خواهد گفت که فردوسی شاهنامه ای سرود که با داشتن  30000 بیت نمی توان یک کلمه عربی در آن پیدا کرد . اما نمی دانم در مورد قرن  اخیر چه خواهد نوشت ؟

نوشته شده توسط راهنما در 9:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

ویروس آنفولانزای بابابزرگ دوست خوبم

درود

یک روز داشتم همینطور راه پله های یک ساختمان 4 طبقه را به رنگ خاکستری روشن می مالیدم که دیدم یک ویروس آنفولانزای بیچاره  خرپشته ساختمان را زیر پایش گذاشته. خودش را به یک پتو پیچیده بود.داشت توی برفها می لرزید . می خواست یک نخ سیگار بهمن کوچولو روشن کند. اما هم کبریتش خیس بود. هم دستهایش می لرزید. سیگارش را به آتش کبریتم کشیدم . گفت: سلام. ممنون. من یک ویروس آنفولانزای بابا بزرگ هستم . تو کی هستی؟ گفتم : من یک نویسنده هستم که دارم راه پله های این ساختمان 4 طبقه را به رنگ خاکستری روشن می مالم. گفت: سیگار میخوا هی؟ گفتم :آره.. بعد یک پاکت سیگار بهمن کوچولو از جیب اورکت آمریکایی سبزش در آورد و به من داد. با هم نشستیم و سیگار کشیدیم. خیلی سرفه می کرد. می گفت ما ویروسهای آنفولانزای بابا بزرگ وقتی آخر عمرمان می رسد می رویم روی خرپشته ساختمانهای 4 طبقه که دارند رنگ می شوند. بعد آنقدر سرفه می کنیم تا بمیریم. فیلتر سیگارهایمان که به آتش سیگارمان رسید . ما با هم دوست شده بودیم. 10 روز با کمک ویروس آنفولانزای بابا بزرگ راه پله های ساختمان 4 طبقه را به رنگ خاکستری روشن مالیدیم. خیلی خوب بود. خوش گذشت. ما که پول نداریم برویم کیش خوش بگذرانیم. برای همین توی راه پله های ساختمان 4 طبقه خوش گذراندیم. یک روز با هم چلو کباب خوردیم. روی خرپشته . دو سه روز هم یک موتور هوندای سیاه گذاشتیم زیرمان رفتیم خیابانها را له کردیم. یک روز توی خانه ام ویروس آنفولانزای بابا بزرگ گفت: این پتوی بیچاره دارد گریه می کند. گوشم دارد کر می شود. گفتم: از کجا می دانی ؟ من که چیزی نمی شنوم. گفت: نویسنده به این خنگی فقط یک بار دیدم . آن هم تو هستی. فقط ویروسهای آنفولانزای بابا بزرگ که سیگار بهمن می کشند می توانند صدای گریه پتوها را بشنوند. تازه آن هم بهمن کوچولو. گفتم: خب حالا چکار کنیم؟ گفت باید یک هفته از جایمان تکان نخوریم و بگذاریم که پتو روی ما دراز بکشد. گفتم: من اداره دارم. گفت: گوربابای هرچی اداره پدرسوخته بی شرف مادر به خطاست. گفتم: تو چه بی ادبی ؟ باشد می رویم زیر پتو.یک هفته با ویروس آنفولانزای بابابزرگ زیر پتو بودیم . برای اینکه حوصله مان سر نرود با هم حکم بازی کردیم وتخته نرد. خیلی تاریک بود. برای همین ویروس آنفولانزای بابابزرگ با موبایل سونی اریکسونش نور می انداخت. من موبایلم صفحه نمایش اش سوخته بود.  دو روز پیش که صبح آمده بود از خواب بیدار شدم . ویروس آنفولانزای بابابزرگ مرده بود. بردم توی گلدان خانه ام دفنش کردم و یک عود با بوی سنبل هندی کنار گلدان سوزاندم. ویروس آنفولانزای بابابزرگ یک پاکت سیگار بهمن کوچولو و موبایل سونی اریکسونش را برای من گذاشته بود . من هم ساعتم را از دستش باز نکردم . خیلی خوشش می آمد از ساعتم.

 این بود که سرم شلوغ بود یک مدت. اما حالا هستم

بدرود

نوشته شده توسط راهنما در 12:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام دی 1386

تقوایی رو بپیچون!!!

چهارشنبه به لطف یکی از دوستانم 2 تا بلیط نمایش افرا به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی گیرم آمد

با یکی از رفقایم که از حالا بهش می گویم رفیق شول مغز رفتیم کار را ببینیم. علت شول مغز بودن این رفیقم این است که یکماه و نیم قبل از اجرای افرا به این رفیقم پیشنهاد شده بود که نقش سوم این کار را بگیرد.ولی به علت اینکه معلم آموزش و پرورش بود نتوانست یا نخواست که کار را قبول کند.هر چقدر اصرار کردم می گفت که بیضایی گفته باید یک ماه بطور کامل از صبح تا شب بیایم سر تمرین منم نمی توانم یک ماه و نیم کارم را ول کنم!!! . به هر حال این رفیق شول مغزم نپذیرفت که بازی کند. و نقشش را رحیم نوروزی بازی کرد. شب چهارشنبه  نیم ساعت مانده به اجرا جلوی تالار وحدت منتظر بودیم در باز شود که بهزاد قادری را دیدیم که دوران دانشگاه استادمان بود. داشتیم صحبت می کردیم که ناصر تقوایی از اتاقک نگهبانی در آمد . خیلی چروکیده و تکیده شده بود. و کلی هم ناراحت. قادری که رفت به رفیقم گفتم تقوایی را دیدی چقدر ناراحت بود. سری تکان داد که اصلا معلوم نبود به چه مفهومی بود. وارد اتاقک شدیم که بلیط بدهیم . برادری که بلیط می گرفت با گوشی حرف می زد. تا گوشی را گذاشت به مسئول حفاظت فیزیکی گفت : تقوایی رو بپیچون تقوایی رو بپیچون . من و دوستم مانده بودیم که چرا ؟ رفیق شول مغزم فقط گفت بیچاره ها ببین چطور می خواهند تلافی کنند. احمقها. از اتاقک در نیامده بودیم که تقوایی وارد شد. منتظر ماندم که ببینم این برادر چکار می کند. خیلی راحت ولی مودبانه جلو ناصر تقوایی را گرفت. رفیق شول مغزم دستم را کشید و برد و من می دیدم که برادر نگهبان با ناصر تقوایی جر و بحث می کرد. خواستم برگردم و بلیطم را به او بدهم تا پوز برادر را به خاک بمالم ولی رفیق شول مغزم گفت: نمی توانند راهش ندهند. هر چه باشد تقوایی است. وارد لابی تالار وحدت شدیم . 15 دقیقه بعد تقوایی آمد. نفس راحتی کشیدم. خیلی اعصابم گوه مرغی شده بود.  آخه اهل هنر چه گناهی مرتکب شده اند؟ آن هم کسی مثل ناصر تقوایی . سوای هنرش او یک پیر مرد است. اندام لاغر و تکیده اش دیگر چه جای پیچاندن دارد . وقتی از سالن بیرون می آمدم زیبایی کار بیضایی  هم نتوانسته بود موضوع تقوایی را از خاطرم ببرد. وقتی از کنار برادر نگهبان رد شدیم گفتم: زمانی که من و تو در اطراف کمر پدرمان بودیم همین تقوایی دایی جان ناپلئون می ساخت . کارت درست نبود برادر. آن روز هم گذشت ولی هنوز در عجبم از این همه بی احترامی به پیشکسوتان هنر. فقط افسوس می خورم . همین.

 

نوشته شده توسط راهنما در 14:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

خانواده دلقکها

 

توی خانواده دلقکها هیچکس گریه نمی کرد. این یک رسم بود بچه دلقک یک کیف بزرگ داشت . هر وقت کیفش را پشتش می انداخت یک وجب و 4 انگشت از اینطرف و آنطرف شانه اش بیرون می زد . هر روز صبح قبل از اینکه به مدرسه برود  بابا دلقک یک خنده برایش می کشید. یک خنده بزرگ. مامان دلقک هم برایش لپ های گل گلی درست می کرد. آنها کارشان همین بود. بابا دلقک و مامان دلقک را می گویم.  .آنها برای مردم شهر خنده می کشیدند و لپ گل گلی می کردند و پول می گرفتند. خنده بابا دلقک هیچ وقت نمی رفت . از وقتی که مامانش آن را روی صورتش کشیده بود همانطور مانده بود. مامان دلقک هم مثل بابا دلقک خنده اش هیچ وقت نمی رفت. اما بچه دلقک هر روز باید صورتش را خنده می کشید. او اولین دلقکی بود که می خواست به مدرسه برود. توی مدرسه کنار بچه شهردار می نشست. که بچه دماغو وشکم گنده ای بود. همیشه هم بوی بد می داد .بچه دلقک با دهانش صدای خیلی چیزها را در می آورد. مثل بابا دلقک و مامان دلقک. صدای بستنی خوردن. صدای مسافرت رفتن، صدای تاب سواری، صدای باغ وحش رفتن و خیلی خیلی صداهای دیگر. همه توی مدرسه این را می دانستند. بچه دلقک خیلی خوب بلد بود که صدای درس خواندن و مشق نوشتن در بیاورد. یکبار بچه شهردار بوی بد داد . آقای معلم گفت: کی بود؟ بچه شهردار بلند شد و گفت: این بچه دلقک مسخره بود. خودم صدایش را شنیدم . بچه دلقک تا خواست چیزی بگوید آقای معلم یک سیلی محکم به او زد.

دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار ، 16 بار بچه شهردار بود  و همیشه بچه دلقک بود که سیلی می خورد. اما اصلا گریه نمی کرد توی خانواده دلقکها هیچکس گریه نمی کرداین یک رسم بود. بار هفدهم بچه دلقک را از مدرسه بیرون انداختند. بچه دلقک این بار گریه کرد. بابا و مامان دلقک درس نخوانده بودند . مامان بزرگ و بابابزرگ دلقک هم درس نخوانده بودند. اما بچه دلقک می خواست درس بخواند.

وقتی مامان و بابا دلقک از سر کار آمدند؛ بچه دلقک هنوز گریه می کرد. او همه چیز را به آنها گفت. بابا دلقک که خنده داشت گفت: فردا با هم می رویم سر کار خودمان. بعد یک خنده روی صورت بچه دلقک کشید.مامان دلقک گفت: چقدر خوب می شود. بعد یک لپ گل گلی برایش درست کرد. یک روز، سه روز، پنج روز ، 16 روز بچه دلقک ومامان و بابا دلقک سر کار رفتند. کارشان اینطوری بود: اول بچه دلقک صورت مردم را پاک می کرد  دوم بابا دلقک به جایش یک خنده می کشید و آخر سر هم مامان دلقک یک جفت لپ گل گلی می گذاشت. بعد از آخر هم بچه دلقک پول را می گرفت و توی کیف بزرگش می انداخت.

روز هفدهم  یک روز تعطیل بود. وقتی آنها سر کار رفتند شهردار رفته بود بالای یک سکو و داشت حرف می زد. حرفهایش مثل گریه کردن بود. . بچه شهردار هم بود که دو نفر مواظبش بودند. که هر دو نفر دماغشان را گرفته بودند. مردم که داشتند به حرفهای شهردار گوش می دادند خسته بودند. بعضی ها انگشت توی دماغشان کرده بودند. بعضی ها هم انگار خوابشان می آمد. مردم وقتی که بابا دلقک و مامان دلقک را دیدند. آمدند تا برایشان خنده بکشند . شهردار دیگر داشت گریه می کرد. مردم همه صورت خنده دار داشتند با لپ های گل گلی فقط شهردار و بچه شهردار خنده نداشتند.

دو سال ، سه سال، 5 سال ، 40 سال گذشت.و دیگر خنده بچه دلقک هم پاک نشد. توی خانواده دلقکها هیچکس گریه نمی کرد این یک رسم بود.

نوشته شده توسط راهنما در 15:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم دی 1386

شاید...

شاید آخر باز شود پنجره ای

در پس پنجه به دیوارزدن

درپی  اینهمه دربه دری

می شود خفت و دگر هیچ ندید

می شود ماند و دگر راه ندید

می شود چون بره گان خواب و خموش

هیچ غیر از پستان میشی را ندید

اما...

شاید آخر باز شود پنجره ای

در پس پنجه به دیوارزدن

درپی  اینهمه دربه دری

 

نوشته شده توسط راهنما در 13:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم دی 1386

تحقیق روی وعده غذایی صبح مردم تهران 100 تومن!!

وقتی این وبلاگ رو تصمیم گرفتم  بزایمش به خودم گفتم که تو حیطه کار خودم و کتابایی که نوشتم قدم بردارم. کار کتاب کودک. چون اعتقاد دارم کودکی پاک ترین دوران حیاط یک موجوده. اما چون 5 6 سالی تو روزنامه ها و نشریات کشور نقد می نوشتم این روحیه خرده گیری هنوز تو وجودم محلی از اعراب داره . مدتی بود میخواستم یه چیزی بنویسم مثل همون مواقع و بذارمش تو وبلاگ. بالاخره آفتابه صبرم شره کرد و قاطی کردم. چند وقت پیش یک نشریه که معلوم بود بابت چاپش هزینه زیادی کرده بودند روی میزم توی اداره دیدم. نشریه رو دفتر اقا مهرورزی در اورده بود. معمولا از اینجور چیزا روی میزم گذاشته میشه. که حتی ارزش ورق زدن هم نداره و فقط به درد قیف شدن میخوره که پر تخمه داغش کنی. یا لبوی داغ بپیچی بدی دست ملت (که دوباره برن رای بدن)اما با دیدن عکس اقا مهرورزی روی نشریه اونو باز کردم. اولین شماره نشریه بود. توصفحه اول یکی از پوستر های انتخاباتی آقا مهرورزی  چاپ شده بود که شعارهای آقا مهروزی هم خوشگل بالاش اومده بود. یکی از اون شعاره این بود: ایجاد رفاه اجتماعی بیشتر.

من هرروز صبح باید با مترو بیام تو این چاردیواری . بماند که هر روز هم دیر می رسم و سرو صدای رئیسم هم در اومده. نمی دونم چرا هر روز صبح که با فشار به همراه مردم انقلابی دیگه توی مترو تپیده میشم تو قطار مترو یک احساس خرما شدگی مزمن  بهم دست میده . و بعد از اون ناخوداگاه بلند بلند فکر می کنم به این جمله: رفاه اجتماعی بیشتر. بعد به یاد دوران دبیرستان می افتم و پیوند های کووالانسی درس شیمی . توی اون فشار یاد حداد عادل می افتم فامیل رهبر که یک بار بعد از فاجعه بنزین از مترو دیدن کرد . به خودم میگم  اقا عادل  ساعت 7.5 صبح از مترو دیدن کرده؟ یا بعد از ساعت 11 شب که مترو بسته میشه ؟ (مردمی که از مترو در میان انگار از جنگهای صلیبی برگشتن ولی  تو عکسی که اقا عادل از مترو پیاده می شد نیشش تا بناگوش باز بود انگار که از سینما بیرون میاد .سینمایی که فیلم کمدی میداده)بعد زیر لب تکرار می کنم رفاه اجتماعی بیشتر. بغل دستی هایی که کنجکاو هستند می پرسند چی گفتی؟ حتی قیافه همدیگه رو هم نمی بینیم . فقط لباس همدیگه رو می بینیم. همیشه هم جواب می دم.: هیچی با خودم بودم. بعد چون مسیر زیاده خودم رو مشغول بوی نفسهای مولکولهای بغل دستی می کنم که با پیوند تخماتیکی محکمی با هم مهرورزی می کنیم. و تلاش می کنم بفهمم کی صبح چی خورده. ؟ کله پاچه با پیاز کله پاچه بی پیاز؟ کله پاچه با ترشی ؟ بعضی ها هم سر صبح تخمه خوردند. خلاصه میشه کلی تحقیقات جامعه شناسی کرد . مثلا اگر بخوای تحقیقی راجع به وعده غذایی صبح مردم تهران بکنی کافیه مترو سوار شی. اونم ساعت 7.5 صبح . خوب این خودش یه نوع رفاه اجتماعی بیشتر از نوع مهرورزانه اش میتونه باشه. یک پروژه تحقیقی با 100 تومن . مفته.

همیشه اینجای تحقیق باید پیاده بشم و بیشتر از این نمیتونم به رفاه اجتماعی بیشتر برسم. مسلما موارد دیگه ای هم وجود داره که کارشناسهای دولت اقا مهرورزی مد نظر قرار دادن. اصلا اونها از زمانی که تو شهرداری لباس نارنجی می پوشیدند رو همه اینها فکر کردند. الکی نیست که.

پ ن: دوست دارم یک روز حداد عادل رو ببینم ازش بپرسم واقعا ساعت چند سوار مترو شدی؟

نوشته شده توسط راهنما در 15:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم دی 1386

داستانک

 

 

همه می خندیدند. کشاورز گریه می کرد. او در فکر جالیزش بود. خانم کلاغ که پرهایش را ژل زده بود کنار کشاورز نشست.

- آخه چرا گریه می کنی ؟ نا سلامتی اینجا عروسیه.