همه می خندیدند. کشاورز گریه می کرد. او در فکر جالیزش بود. خانم کلاغ که پرهایش را ژل زده بود کنار کشاورز نشست.
- آخه چرا گریه می کنی ؟ نا سلامتی اینجا عروسیه.
کشاورز اما فقط اشک می ریخت. او در فکر جالیزش بود. همه خوشحال بودند. زن کشاورز هم خوشحال بود و پذیرایی می کرد.مترسک جالیز آمد کنار کشاورز نشست. دستهایش را دور گردن کشاورز انداخت و او را بوسید. کشاورز هیچوقت او را به این تمیزی ندیده بود.
- گ گ گ گ گ گریه نکن.امشب عروسیه . نگگگگگگگران جالیزت نباش.
کشاورز هق هق زد و چیزی نگفت. او در فکر جالیزش بود.
زن کشاورز هم نتوانست او را آرام کند. آنشب پس از سالهای دراز مترسک و کلاغ با هم عروسی کردند.
|
+| نوشته شده توسط
راهنما در دوشنبه سوم دی 1386
|