تبليغاتX
HARAMJOHAR - داستانک
فقط یکبار کودک هستیم
 داستانک

 

 

همه می خندیدند. کشاورز گریه می کرد. او در فکر جالیزش بود. خانم کلاغ که پرهایش را ژل زده بود کنار کشاورز نشست.

- آخه چرا گریه می کنی ؟ نا سلامتی اینجا عروسیه.

 کشاورز اما فقط اشک می ریخت. او در فکر جالیزش بود. همه  خوشحال بودند. زن کشاورز هم خوشحال بود و پذیرایی می کرد.مترسک جالیز آمد کنار کشاورز نشست. دستهایش را دور گردن کشاورز انداخت و او را بوسید. کشاورز هیچوقت او را به این تمیزی ندیده بود.

-  گ گ گ گ گ گریه نکن.امشب عروسیه . نگگگگگگگران  جالیزت نباش.

کشاورز هق هق زد و چیزی نگفت. او در فکر جالیزش بود.

زن کشاورز هم نتوانست او را آرام کند. آنشب پس از سالهای دراز مترسک و کلاغ با هم عروسی کردند.

|+| نوشته شده توسط راهنما در دوشنبه سوم دی 1386  |
 
 
بالا