تبليغاتX
HARAMJOHAR - خانواده دلقکها
فقط یکبار کودک هستیم
 خانواده دلقکها

 

توی خانواده دلقکها هیچکس گریه نمی کرد. این یک رسم بود بچه دلقک یک کیف بزرگ داشت . هر وقت کیفش را پشتش می انداخت یک وجب و 4 انگشت از اینطرف و آنطرف شانه اش بیرون می زد . هر روز صبح قبل از اینکه به مدرسه برود  بابا دلقک یک خنده برایش می کشید. یک خنده بزرگ. مامان دلقک هم برایش لپ های گل گلی درست می کرد. آنها کارشان همین بود. بابا دلقک و مامان دلقک را می گویم.  .آنها برای مردم شهر خنده می کشیدند و لپ گل گلی می کردند و پول می گرفتند. خنده بابا دلقک هیچ وقت نمی رفت . از وقتی که مامانش آن را روی صورتش کشیده بود همانطور مانده بود. مامان دلقک هم مثل بابا دلقک خنده اش هیچ وقت نمی رفت. اما بچه دلقک هر روز باید صورتش را خنده می کشید. او اولین دلقکی بود که می خواست به مدرسه برود. توی مدرسه کنار بچه شهردار می نشست. که بچه دماغو وشکم گنده ای بود. همیشه هم بوی بد می داد .بچه دلقک با دهانش صدای خیلی چیزها را در می آورد. مثل بابا دلقک و مامان دلقک. صدای بستنی خوردن. صدای مسافرت رفتن، صدای تاب سواری، صدای باغ وحش رفتن و خیلی خیلی صداهای دیگر. همه توی مدرسه این را می دانستند. بچه دلقک خیلی خوب بلد بود که صدای درس خواندن و مشق نوشتن در بیاورد. یکبار بچه شهردار بوی بد داد . آقای معلم گفت: کی بود؟ بچه شهردار بلند شد و گفت: این بچه دلقک مسخره بود. خودم صدایش را شنیدم . بچه دلقک تا خواست چیزی بگوید آقای معلم یک سیلی محکم به او زد.

دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار ، 16 بار بچه شهردار بود  و همیشه بچه دلقک بود که سیلی می خورد. اما اصلا گریه نمی کرد توی خانواده دلقکها هیچکس گریه نمی کرداین یک رسم بود. بار هفدهم بچه دلقک را از مدرسه بیرون انداختند. بچه دلقک این بار گریه کرد. بابا و مامان دلقک درس نخوانده بودند . مامان بزرگ و بابابزرگ دلقک هم درس نخوانده بودند. اما بچه دلقک می خواست درس بخواند.

وقتی مامان و بابا دلقک از سر کار آمدند؛ بچه دلقک هنوز گریه می کرد. او همه چیز را به آنها گفت. بابا دلقک که خنده داشت گفت: فردا با هم می رویم سر کار خودمان. بعد یک خنده روی صورت بچه دلقک کشید.مامان دلقک گفت: چقدر خوب می شود. بعد یک لپ گل گلی برایش درست کرد. یک روز، سه روز، پنج روز ، 16 روز بچه دلقک ومامان و بابا دلقک سر کار رفتند. کارشان اینطوری بود: اول بچه دلقک صورت مردم را پاک می کرد  دوم بابا دلقک به جایش یک خنده می کشید و آخر سر هم مامان دلقک یک جفت لپ گل گلی می گذاشت. بعد از آخر هم بچه دلقک پول را می گرفت و توی کیف بزرگش می انداخت.

روز هفدهم  یک روز تعطیل بود. وقتی آنها سر کار رفتند شهردار رفته بود بالای یک سکو و داشت حرف می زد. حرفهایش مثل گریه کردن بود. . بچه شهردار هم بود که دو نفر مواظبش بودند. که هر دو نفر دماغشان را گرفته بودند. مردم که داشتند به حرفهای شهردار گوش می دادند خسته بودند. بعضی ها انگشت توی دماغشان کرده بودند. بعضی ها هم انگار خوابشان می آمد. مردم وقتی که بابا دلقک و مامان دلقک را دیدند. آمدند تا برایشان خنده بکشند . شهردار دیگر داشت گریه می کرد. مردم همه صورت خنده دار داشتند با لپ های گل گلی فقط شهردار و بچه شهردار خنده نداشتند.

دو سال ، سه سال، 5 سال ، 40 سال گذشت.و دیگر خنده بچه دلقک هم پاک نشد. توی خانواده دلقکها هیچکس گریه نمی کرد این یک رسم بود.

|+| نوشته شده توسط راهنما در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 
 
بالا