تبليغاتX
HARAMJOHAR - چاقویی که دیوانه شد.
فقط یکبار کودک هستیم
 چاقویی که دیوانه شد.
درود

با عرض پوزش از تاخیری که ناخواسته بود.داستان چاقو  برای یک نمایشنامه کودک نوشته شده است. برای همین از دوستان می خواهم جهت بهتر شدن کار نظرات خودشان را کاملا توضیح بدهند.باسپاس بدرود

 

آقای چنگال آنقدر محکم به جعبه قاشقها کوبید که همه خانم قاشقها که 6 تا بودند زهره ترک شدند. جناب  چاقو که مثل چنگال نقره کوب بود از جعبه بیرون پرید و گفت: آهای ... آروم باش . چی شده؟

آقای چنگال گفت: زود بیا بریم. روی میز قدیمی یک سیب آمده.

خانم قاشقها هنوز داشتند چشمهایشان را می مالیدند. و غرغر می کردند.جناب  چاقو گفت: چی؟..سیب؟.. از کجا؟.... بعد یک خورده فکر کرد و گفت: خب که چی؟

خواست بپرد توی جعبه قاشقها که چنگال دستش را گرفت.

اصلا یادت می آید آخرین چیزی که پوست کندی چه چیزی بوده؟

جناب  چاقو دوباره فکر کرد و رو به خانم قاشقها گفت : خانمها ببخشید ... زود بر می گردم.

بعد جناب  چاقو و  آقای چنگال به سراغ میز قدیمی رفتند. آنها خیلی وقت بود که توی زیرزمین چیز قابل پوست کندنی ندیده بودند. سیب سرخ داشت ناخنهایش را به میخی می کشید که از میز بیرون زده بود.آقای چنگال ماند و جلو نرفت. ولی جناب چاقو آنقدر به سیب نزدیک شد که صدای نفسهایش را می شنید. جناب چاقو گفت: بگو... زود باش .. کار دارم .. از کجات شروع کنم؟

سیب همانطور که ناخنهایش را تیز می کرد گفت : چی؟

جناب چاقو فکر کرد سیب گیج است و با خودش گفت: وقتی کار را شروع کنم می فهمد.

بعد دور خیز کرد تا پوست سیب را بکند. سیب جیغ بلندی کشید و ناخنهایش را به سمت جناب چاقو گرفت. آنقدر بلند جیغ زد که سیرهای رشته شده بعد از سالها از خواب بیدار شدند. الک که پیر مردی بود از روی دیوار افتاد. و گفت: جیغ با صدا آرد کی  گوش .

آقای الک همیشه همینطور الکی حرف می زد. جناب چاقو ترسیده بود و سر جایش خشک شده بود. آقای چنگال نزدیکش شد و گفت: بیا برویم .. این سیب خطرناکی است.

جناب چاقو گفت: من پوستش را می کنم حتی اگر وحشی باشد.

آقای چنگال گفت: فکر کنم این یک سیب وحشی باشد . بهتر است که پوست سیرها را بکنیم . خطرش کمتر است.

یک خورده چند روز گذشت. دیگر جناب چاقو توی جعبه خانم قاشقها که 6 تا بودند نمی خوابید. مثل آقای چنگال که از خیلی وقت پیش بیرون جعبه می خوابید.

جناب چاقو و آقای چنگال به جعبه تکیه داده بودند. جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم..

  آقای چنگال گفت: برویم از خودش بپرسیم چرا نمی خواهد که پوستش را بکنیم؟

جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم

آقای چنگال گفت: بهتر است بروی توی جعبه بخوابی.

جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم

او فقط همین را می گفت. انگار داشت دیوانه می شد. آقای چنگال با خودش گفت: طفلکی .. یک دوست خوب داشتیم که او هم خل و چل شد.

بعد با مشت کوبید به جعبه خانم قاشقها. او عادت داشت که به جعبه مشت بکوبد. خانم قاشقها که 6 تا بودند سرشان را بیرون اوردند و با دهانهای باز به آقای چنگال نگاه کردند. آقای چنگال گفت: خانمها شما یک چیزی به این بگویید مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست.

خانم قاشقها که 6 تا بودند همگی یکصدا گفتند: ها.

آقای چنگال کاملا از صحبت کردن با آنها پشیمان شد. چون یادش آمد که آنها فقط بلد بودند بگویند ها.

آقای چنگال نمی دانست چکار کند. دست جناب چاقو را گرفت و به سراغ سیب رفت. او هنوز داشت ناخنهایش را تیز می کرد. آقای چنگال این سمت میز ایستاد و گفت:

ببخشید .  الان یک خورده چند روز است که شما آمده اید اینجا. چرا نمی گذارید این دوست من پوستتان را بکند؟

آقای چنگال خیلی چیزهای دیگر هم گفت که خانم سیب نشنید . چون سیب گفت: چی؟

آقای چنگال با احتیاط  نزدیکتر رفت و گفت: ببخشید چرا نمی گذاری که این .....

حرفش تمام نشده بود که سیب گفت: من پر از احساسم . من پر از احساسم. توی من پر از احساس است.

آقای چنگال می خواست قضیه را یک جوری حل کند برای همین گفت: چه بهتر . بگذارید این دوست من احساس شما را به همه نشان بدهد.

بعد رو به جناب چاقو کرد و گفت: مگه نه رفیق؟

جناب چاقو گفت: پوستت را می کنم. پوستت را می کنم.

آقای چنگال خواست جلوی دهان رفیقش را بگیرد ولی دیر شده بود . سیب همه چیز را شنیده بود.

-          بیجا می کنی.. من پر از احساسم . من پر از احساسم.

و دوباره همه چیز خراب شد. یک خورده چند روز دیگر هم گذشت. آقای چنگال با خودش فکر کرد شاید سیب به حرف آقای الک که پیرمردی بود گوش کند. برای همین با او به سراغ سیب رفت. سیب یک بند می گفت من پر از احساسم . آقای چنگال گفت: سلام .این بابا الکی است. او قدیمی ترین آدم این زیر زمین است.

بابا الکی گفت:. به- سیب آجر- درخت. مربا- چاقو- دیوار-پوست- گوسفند.- احساس دیوانه.

سیب گفت: این چی گفت؟

آقای چنگال گفت: از وقتی یادمان می آید همینطوری الکی حرف می زند. از وقتی هم خودش یادش می آید همینطوری الکی حرف می زده. و الان گفت: اجازه بدهید که چاقو پوست شما را بکند.

سیب گفت: این پیر مرد را بردار و برو. من پر از احساسم.

یک خورده چند روز دیگر هم گذشت . صدای سیب تمام زیر زمین را برداشته بود که می گفت من پر از احساسم . من پر از احساسم. آقای چنگال به جعبه تکیه داده بود و انگشتهای پایش را تکان تکان می داد. او معمولا اینطوری فکر می کرد. و جناب چاقو  کنارش نشسته بود و مدام می گفت پوستت را می کنم

او داشت دیوانه می شد.

یکدفعه صدای سیب قطع شد. آقای چنگال و جناب چاقو به سمت میز قدیمی رفتند. خبری از سیب سرخ نبود. یک پوست چروکیده قرمز مثل بادکنک بعد از جشن تولد روی میز افتاده بود. یک کرم تپل هم  داشت به آقای چنگال لبخند می زد. آقای چنگال برای او دست تکان داد . وقتی کرم تپل داشت از پایه میز پایین می رفت آقای چنگال گفت: شما احساس چاق و چله  سیب نیستید.؟ اما کرم همانطور می رفت. و جناب چاقو مدام می گفت : پوستت را می کنم.پوستت را می کنم .پوستت را می کنم

 

 

|+| نوشته شده توسط راهنما در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 
 
بالا