بنام خدا
1- پدر من سر طاس دارد . اولها سرش پر از مو بود. ولی آنقدر رفت اداره و آمد که همه موهای سرش را باد برد. الان همه خیابانها و کوچه ها و پشت بامها پر از موی سر پدر من است . مامانی می گوید بابایت مریض است اما من می دانم موهایش را باد برده . وقتی که هی می رفته اداره و می آمده.
2- پدر من وقتی که ریشهایش را می زند عصبانی می شود. همیشه اینطوری است . من دوست ندارم او ریشش را بزند . هرچند اگر ریش نداشته باشد بهتر است . چون وقتی من را می بوسد و گوگولی مگولی می کند ریشهایش می رود توی صورت من . آنوقت من نمی توانم چیزی بگویم. فقط دردم می آید.اما من دوست ندارم ریشش را بزند و اخمو بشود.
3- پدر من مرد خیلی خیلی گنده ای است خودم عکسهایش را دیده ام .که یک تفنگ بزرگ از آنهایی که توی تلویزیون نشان می دهد روی دوشش گذاشته بود. مامانی همیشه وقتی آن عکسهار ا نگاه می کنم گریه می کند و می گوید: خدا الهی به خاک گرم بزندشان. هیچوقت نفهمیدم خدا باید کی را به خاک گرم بزند و کی را به خاک سرد. عکسها را یا آدمهای توی عکسها را؟ نمی دانم. ... اصلا ولش کنید
4- پدر من وقتی بی اجازه می رفتم تا چرخ و فلک بازی بچه ها را نگاه کنم من را می زد. گفتم که پدرم خیلی خیلی گنده است. اما حالا که خیلی خیلی کوچک شده من را نمی زند.حتی وقتی توی لیوان نوشابه با نی فوت می کنم و پولوق پولوق صدا می دهد. او فقط نگاه می کند.
5- پدر من دیگر ریش هم ندارد. نمی دانم کی ریشهایش را باد برد. خودم یکی از ریشهایش را دیدم . همینطوری افتاده بود روی زمین. وقتی مامانی رفته بود توی داروخانه من جلو داروخانه نشسته بودم. یکدانه ریش پدرم بود. خیلی آشغالهای دیگر هم بود . اما من فقط ریش پدرم را نگاه می کردم.
6- پدرمن دیگر به اداره نمی رود . اما چه فایده ؟ حالا دیگر همه موها و ریشهایش را باد برده و توی خیابانها و کوچه ها و پشت بامها ریخته. من خوشحالم که پدرم دیگر به اداره نمی رود.
7- پدر من حالا که خودش به اداره نمی رود به مامانی هم می گوید : به اداره نرو. آنها کاری نمی کنند.. مادرم همه اش گریه می کند.
8- پدر من سرطان دارد. مامانی می گوید سرطان دارد. اما من که نمی فهمم .. نمی دانم .... فقط به ریشها و موهای پدرم فکر می کنم که باد آنها را برده و توی خیابانها و کوچه ها و پشت بامها پخش کرده. اصلا ولش کنید...
|
+| نوشته شده توسط
راهنما در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
|