یک روز چند تا زگیل که 4 تا بودند. آره دقیقا 4تا بودند. همینطوری را ه افتادند که برن برای خودشون دوستی ،موستی، پوستی پیدا کنند که مثل خودشون زگیل نباشه.زگیل شماره 2 گفت: من رفتم.آره دقیقا همینو گفت. بعد راه دریا رو گذاشت زیر پاش ورفت.زگیل شماره 1 گفت :من هم میرم.بعد به سمت بیابون راه افتاد.زگیل شماره 3 که روحیه اش لطیف بود یکخورده ،آره زگیل شماره 3گفت: می روم جایز نیست من رفتم. بعد رفت سمت شهر.تا توی آدمها دوستی، موستی ،پوستی پیدا کنه.زگیل شماره 4 که تنها شده بود گفت :من هم رفتم. بعد دوباره به خودش گفت:هی عمو به کی می گی آخه؟ کسی غیر از خودت نمونده که.....بعد راه جنگل رو گرفت زیر پاش.
زگیل شماره ۱ که رفته بود سمت بیابون کلی راه رفت .کلی بیابون زیر پاش رفت. آره زگیل شماره 1.اما هیچ خری پیدا نشد که باهاش دوستی،موستی،پوستی بشه. حتی یک خر بیابونی.بعد به خودش گفت:مردم از تشنگی .عجب گوهی خوردم.بعد از گفتن این حرف همینطوری وسط بیابون افتاد و مرد.آره دقیقا همینطوری.
زگیل شماره 3 که لطیف بودروحیه اش یادتونه که؟ رفته بود سمت شهر. رفت و اولین دختری که دید گفت:این همون معشوقه منه(منظورش همون دوستی ،موستی ،پوستی بود) بعد پرید رفت روی لپ دختر نشست و یک ماچ آبدار . دقیقا یک ماچ آبدار کرد و گفت:سلام معشوقه من(منظورش همون دوستی ،موستی ،پوستی بود) پدر و مادر دختر هم وقتی دیدند یک زگیل روی لپ دخترشون جا خوش کرده رفتند دکتر.و زگیل شماره 3 رو کندن و انداختند توی سطل زباله.چون سطل بازیافت زگیل نبود. آشغالی هم اونو برد قاطی کلی آشغالهای دیگه مثل پوست موز و دمپایی پاره و لامپ سوخته و خرت و پرت وسبزی گندیده آتیش زد.
زگیل شماره 2 که رفته بود سمت دریا.آره زگیل شماره 2 ..این زگیل رو فعلا ولش کنید .. بعدا میگم.اما زگیل شماره 4 که راه جنگل رو گرفته بود زیر پاش.اول رفت ورسید به یک طاووس گفت:آهای عمو میخوای با هم دوست بشیم؟ بعد اصلا صبر نکرد که طاووس جواب بده. پرید روی پای طاووس .طاووس هم مثل طاووسی که گوه به پاش چسبیده باشه. دقیقا مثل طاووسی که گوه به پاش چسبیده باشه چند بار پاش رو تکون داد و زگیل شماره 4 رو پرت کرد و رفت.آره زگیل شماره 4. بلند شد و چند تا فحش خیلی زشت به اون داد و رفت .رسید به یک قورباغه. گفت:آهای عمو میخوای با من دوست بشی؟ قورباغه نگاهی به زگیل شماره 4 کرد و گفت: برو ببین اون پشت جایی پیدا می کنی؟بعد با زبونش به پشت کمرش اشاره کرد .آره دقیقا به پشتش .زگیل شماره 4 پرید و رفت پشت قورباغه.کلی زگیل اونجا بود. زگیل شماره 4 گفت:آهای عمو میشه منم اینجا باشم؟معلوم نبود به کدومشون گفت.هنوزم معلوم نیست . بعد سعی کرد یه جای پا پیدا کنه ..هر جایی پا می ذاشت یکی دادمی زد:آی فکم....آی کمرم....یکی که زگیل بی ادبی بود گفت:اووووی شاشو...مگه کوری؟ برو یه گورستون دیگه.. بعد یک زگیل که پوتین توی پاهاش بود زد پشت زگیل شماره 4 .آره زگیل شماره 4. اون هم پرت شد پایین. اینبار فحش نداد اما. مثل بچه آدم دقیقا مثل بچه آدم سرشو انداخت پایین و رفت.
زگیل شماره 2 که رفته بود سمت دریا. یادتونه؟حالا میگم چی شد. یکخورده که رفته بود یادش اومد که ای دل غافل آدرس دریا رو بلد نیست برای همین سریع برگشت تا آدرس دریا رو از دوستاش بگیره.
زگیل شماره 4 که پشتش بد جوری درد می کرد راه افتاد رفت تا بالا خره برای خودش دوستی، موستی ،پوستی پیدا کنه.همینطوری که پشتش رو می مالید رفت تا به یک جایی رسید که خیلی آدمها همینطوری جمع شده بودند و به راه نگاه می کردند.زگیل شماره 4 جلوتر که رفت،آره زگیل شماره 4. دید که آدمها مثل زگیل ندیده ها به اون نگاه می کنند. دقیقا مثل آدم ندیده ها.اول به خودش گفت:اینجا میتونم دوستی ،موستی،پوستی پیدا کنم. اما جلوتر که رفت یکهو به خودش گفت: هی عمو نکنه میخوان بلایی سرت بیارن.
تا بی خیال شد و برگشت یکهو دید یکی از اون آدمها دنبالش راه افتاد و پشت اون یکی بقیه راه افتادند. زگیل شماره 4 داشت می ترسید.آره زگیل شماره 4 ..اون با خودش سوت می زد و می رفت تا یکخورده حواسش پرت بشه ..ولی دید نه...نمی شه..همش حواسش به اون آدما بود که دنبالش راه افتاده بودند. با خودش گفت:هی عمو عجب گوهی خوردم...بعد شروع کرد به دویدن.اما همه اون آدمها دنبالش می اومدند. زگیل شماره 4 هر جا می رفت اون آدمها دنبالش می رفتند. زگیل شماره 4 دیگه نمی دونست کجا می ره..فقط دنبال جایی بود که اون آدمها دنبالش نیان..چون دستشوییش گرفته بود برگشت و گفت: آهای عمو چیه ؟مگه پشت من حلوا خیرات می کنن؟ آره دقیقا همینو گفت.اما آدمها همینطورنگاهش می کردند. زگیل شماره 4 که داشت می ریخت دستشویش عصبانی شد و گفت:آخه میخوام بشاشم...حالیتون میشه ؟بعد یک سنگ برداشت و پرت کرد طرفشون....اما آدمها هیچ کاری نمی کردند فقط بروبر نگاه می کردند. زگیل شماره 4 گفت: خوب خودتون خواستید... بعد شلوارش رو کشید پایین و جلو اون همه آدم شاش کرد . حتی یکخورده شاشش ریخت روی پای آدم جلویی.آره دقیقا روی پای آدم جلویی
زگیل شماره 2 وقتی رسید به جایی که از دوستاش جدا شده بود دید خبری از اونا نیست.برای همین همونجا روی یک سنگ نشست تا دوستاش برگردن.
خیلی روزها و وقتها گذشت. زگیل شماره 4 یواش یواش دیگه به آدمهایی که دنبالش بودند عادت کرده بود.بعضی وقتها حتی یادش می رفت که اونا دنبالش هستند.آره زگیل شماره 4 ..اون دیگه هیچ کاری نمی کنه..فقط راه میره تا شاید یه روزی یه جایی آدمها ولش کنند.زگیل شماره 2 هم هنوز منتظر روی سنگ نشسته و دستهاش رو زده زیر چونه اش تا دوستاش برگردن و آدرس دریا رو بهش بدن. آره زگیل شماره 2 .آخرین باری که زگیل شماره 4 رو دیدم داشت همینطور راه می رفت و سیگار مگنا لایت می کشید و یه چیزایی توی دفترچه یادداشتش می نوشت. و آدمها داشتند همینجوری دنبالش می رفتند. آره دقیقا همینجوری...
|
+| نوشته شده توسط
راهنما در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
|