اول من یکدانه از آنها را دیدم. بابا رفته بود سر کار. مامان هم رفته بود سبزی بخرد.داشتم با پشتی ها خانه می ساختم.تازه می خواستم چادرنماز مامان را به دستگیره در ببندم تا بشود آخرین دیوار خانه ام.از زیر در آمد تو.می خواستم بترسم ولی نمی دانم چرا نترسیدم.جیغ هم نکشیدم.آرام آرام آمد توی خانه ای که با پشتی ها درست کرده بودم. رفت کنار یک پشتی .مثل این بود که می خواست تکیه کند.کوچولو موچولو بود خیلی. گفتم: من علیرضا هستم.تو کی هستی؟ هیچی نگفت.انگار خیلی خسته بود.گفتم : ما تازه 7 روز است که آمده ایم اینجا. تو از کجا آمده ای؟ خیلی آرام حرف می زد نشنیدم گفت از کجا آمده است.گفتم: آنجا که بودیم یک خانمی بود که بابا دوستش شده بود. تازه صدای ماشین می آمد. برای همین مامان گفت باید خانه را عوض کنیم.
همینطور داشتم برایش تعریف می کردم که مامانی آمد. سبزی خریده بود.توی سبزی هایش چند تا تربچه بود. مامانی گفت: با کی داشتی حرف می زدی؟ گفتم: ولش کن. حالا فقط یه تربچه بده مهمان دارم.مامانی سرش را مثل دایناسور از بالای چادر نمازش کرد توی خانه ام .وقتی مهمانم را دید جیغ کشید.مهمانم در رفت. ترسید طفلکی .آخر خیلی کوچولو موچولو بود.فرار کرد رفت پی کارش.مامان هم فرار کرد.بعد برگشت. دیوار خانه ام را کند.بعد پشتی ها را جابجا کرد.اما پیدایش نکرد. رفته بود طفلکی.
***
مامانی دستهایش را اینطوری گذاشته بود روی شیشه اتاق و داشت توی حیاط را نگاه می کرد.حیاط تاریک بود. من وبابا فرهاد رفته بودیم پشت شیشه زیرزمین. خیلی بودند.یک عالمه بودند. هر کدام را نگاه می کردم مهمانم را پیدا نمی کردم.همه شان شبیه هم بودند.بعضی ها کوچولو موچولو بودند و بعضی ها بزرگ.بابا فرهاد ومن پشت پنجره زیرزمین خم شده بودیم و آنها را نگاه می کردیم. گفتم: بابایی می خواهی بروم یک پارچه ای چیزی میزی بیاورم بنشینیم رویش. بعد هندوانه بخوریم و تماشا کنیم؟ بابایی گفت: از کجا آمده اند این همه موش؟ گفتم: به من گفت ولی نشنیدم.بابایی گفت کی؟ گفتم: مهمانم دیگر، همان که صبح آمده بود توی خانه . همان که مامان کلی فحش بهش داد.همان دیگر.دوستم...مهمانم. بابایی گفت: یک هفته نمی شود کتابها را تمام می کنند. گفتم: یک چیزی می گویی ها !! موشها پنیر می خورند خودم دیده ام. کتاب به چه دردشان می خورد؟ ..خب حالا بروم بیاورم یا نه؟ بابایی گفت: چی بیاوری؟ گفتم: پارچه ، روفرشی ،یک چیزی که بشود رویش نشست وهندوانه خورد وموش تماشا کرد. بابایی عصبانی شد و گفت: نخیر.مگر سینماست بچه؟ اصلا چرا آمده ای اینجا؟ .گفتم: آمدم دوستم را پیدا کنم. بابایی سبیلهایش را می جوید. چند روز پیش هم که برای خانه پول کم آورده بود سبیلهایش را می جوید. مامان از توی خانه به شیشه می زد و یک چیزهایی می گفت که اصلا معلوم نبود. بابایی هی می گفت: کتابهام کتابهام... موشها از درودیوار بالا می رفتند. توی همه چیز سرک می کشیدند.خیلی هاشان هم رفته بودند لای کتابهای بابایی .اگر دوستم دوباره برگردد می پرسم که درس خوانده است یا نه؟ موشها هم مدرسه دارند. خودم دیده ام توی تلویزیون.. بابایی بلند شد که برود. مامانی مدام به شیشه می زد. به قول بابایی کلی خط انداخته روی شیشه. اعصابمان را خرد کرد. اگر گذاشت دوستم را پیدا کنم.
***
نشسته بودم توی خانه و داشتم با پشتی ها خانه درست می کردم.بابایی هنوز داشت سبیل هایش را می جوید.مامانی هم توی آشپزخانه کار می کرد.بعضی وقتها هم یکدفعه جیغ می کشید.می گفت فکر کردم یک چیزی تکان خورد.بابایی غر زد: حالا ترتیب همه کتابها را می دهند. یک آب هم رویش می خورند.همش تقصیر تو است. مامانی گفت : به من چه؟ بابایی جواب داد: مگر آنجا چه مرگش بود؟ها؟ مامانی گفت: محیطش خراب بود. گفتم: مامانی چادرنمازت کجاست؟ یک دیوار کم دارم. مامانی گفت: دست بردار بچه تو هم وقت گیر آوردی.گفتم: می خواهم خانه ام رادوباره بسازم.شاید مهمانم دوباره بیاید. همان که صبح می خواستم بهش تربچه بدهم. بابایی گفت: نیاز نیست پسرم. حتما الان با یکی از کتابهای من سیر شده .مسواکش را هم زده و خوابیده. مامانی خیلی آرام گفت: حالا چکار کنیم؟ این چه بلایی بود دیگر؟ گفتم: مامانی می خواهی به 110 زنگ بزنم پلیس بیاید؟ مامانی چیزی نگفت.دوباره گفتم: می خواهید بروم از اصغر آقا پنیر بگیرم تله بگذاریم؟.. هیچکدام چیزی نگفتند. گفتم: مامانی بالاخره این چادر نمازت کجاست؟یک دیوار کم دارد خانه ام. اگر دوستم بیاید شاید بشود کاری کرد ها؟ مامانی گفت: اگر آرام نگیری می برمت توی زیرزمین زندانی ات می کنم. من چیزی نگفتم. ساکت ماندم.
***
کتاب های بابا داشت تمام می شد. مهمانم برنگشته بود. بابا خیلی از آنها را که توی حیاط آمده بودند با بیل کشت. رفتم و مرده هایشان را نگاه کردم.هیچکدام شبیه دوست کوچولو موچولویم نبود. مامانی به همسایه ها گفت. یکی گفت به شهرداری بگویید. به شهرداری گفتیم ولی موشها نرفتند. یکی گفت سم بریزید ولی فقط 3 تا موش بزرگ مردند و 2 تا موش کوچک.تازه مورچه ها هم مردند.یکی گفت بروید تله بگذارید. اما وقتی آمد موشها را دید پشیمان شد. هر کاری کردند نتوانستند جلوی موشها را بگیرند. من دوست داشتم بروم توی زیرزمین . دنبال مهمانم بگردم ولی مامانی نگذاشت. مامانی گفت: تو را هم می خورند. اما آنها فقط کتاب می خورند.
***
داشتم خانه می ساختم که یکی زنگ زد. مامانی رفت در را باز کرد.یکی از همسایه ها یک کیسه کتاب آوررده بود. نفس نفس می زد خیلی.گفت دخترش دانشگاه قبول شده دیگر کتاب نمی خواهد.اگر می خواهید بریزید جلو موشهایتان. مامانی گفت: چرا نمی گذارید شهرداری ببرد؟شهرداری با اینها شانه تخم مرغ درست می کند.همسایه مان گفت: اگر اینها را بخورند بهتر نیست؟ تا کتابهای آقا فرهاد را بخورند؟مامانی چیزی نگفت. انگار قبول کرد. کیسه کتابها را گرفت و جلو در خانه گذاشت.
***
کلی کیف می داد.از لای پنجره زیرزمین دانه دانه کتابها را می انداختم توی زیرزمین.مامانی دوباره رفته بود پشت پنجره ویک چیزهایی می گفت که نمی شنیدم.صدای جیرجیر موشها می آمد.خیلی آرام کتابها را می انداختم تا دیر تمام بشود.می خواستم مهمانم را پیدا کنم.کتابهای کوچولو را برای موشهای کوچولو می انداختم وکتابهای بزرگ را برای موشهای بزرگ که بابا و مامان هستند.کتابها که تمام شد به مامانی گفتم: برو ببین همسایه های دیگر دختر ندارند که دانشجو شده باشد؟مامانی چیزی نگفت. به قول خودش دیوانه داشت می شد.
***
لعنتی !! همیشه یک دیوار کم می آوردم.به مامانی گفتم:نمی شد 4 تا پشتی می خریدید؟ اصلا حرفم را نشنید .بابا فرهاد داشت فکر می کرد. مثل موقع هایی که می خواست چیزی بنویسد.وقتی بابایی آمد مامان گفت:همین امشب یک کاری بکن. برو دنبال خانه. بابا فرهاد گفت:اصلا حرفش را هم نزن. بالاخره خسته می شوند وخودشان می روند. یا وقتی همه چیز را خوردند از گرسنگی می میرند. وقتی مامانی گفت که همسایه کتاب آورده بابایی رفت توی فکر. کلی فکر کرد.به مامانی گفتم: چادر نمازت کجاست؟ گفت توی زیرزمین.از وقتی موشها آمده اند نمی گوید قبرستان.بجایش می گوید زیرزمین.بابایی خیلی فکر کرد بعد خندید و گفت:باید از این فرصت استفاده کنیم. بعد به احمدآقا زنگ زد.مامانی گفت: خدا بخیر کند.
***
احمد آقا دوست قدیمی بابا است. او همه کار می کند. آخرین کاری که کرد این بود که جیش مرغ ها را از مرغداری ها می خرید و به کشاورزها می فروخت.
بابایی می گفت که احمد آقا حتما می داند با این موشها چکار کند.مثل یک مهندس آمد و زیرزمین را نگاه کرد. حتی توی زیرزمین هم رفت. وقتی بیرون امد گفت: می توانی کتاب بیاوری که اینها بخورند؟ بابا گفت: خیلی ها هستند که کتابهایشان را بیرون می ریزند. از همسایه ها شروع می کنم. احمد آقا گفت: موشها می توانند مثل دستگاه باشند. ولی باید شما از آنها خوب مواظبت کنید. بابایی گفت: یعنی چی؟ احمد آقا جواب داد: تا می توانی کتاب جمع کن. همین.
***
خیلی کیف می دهد. از خانه سازی هم بیشتر کیف می دهد. دیگر نیازی هم به چادرنماز مامانی ندارم. یک عالمه کتاب توی حیاط خانه جمع شده است.. من از پنجره زیرزمین کتابها را می ریزم توی زیرزمین. بابایی یک صندلی هم برایم گذاشته تا خسته نشوم. موشها کتابها را می جوند.. احمد آقا کتاب های جویده شده را مثل آرد توی کیسه می کند و با یک وانت می برد. به بابایی هم پول می دهد. نمی دانم کجا می برد. حتما می برد به شهرداری می دهد تا شانه تخم مرغ درست کنند. مهمانم دیگر نیامد. اصلا ولش کن برود پی کارش . حالا من وبابایم یک زیرزمین موش داریم. بعضی وقتها همسایه هامی آیند وخودشان کتابها را جلو موشها می ریزند. کلی کیف می کنند. مامانی خسته که می شوم برایم بستنی و آب میوه می آورد. مامانی دیگر از پشت شیشه نگاه نمی کند برایشان نان خشک هم می آورد.می گوید: زبان بسته ها باید قوت داشته باشند. من هم به آنها نان خشک می دهم وهم کتاب. اینجا به من وبابا وموشهایمان خوش می گذرد. به قول مامانی خدا خیرش بدهد احمد آقا را. آره خدا خیرش بدهد.
|
+| نوشته شده توسط
راهنما در شنبه چهارم خرداد 1387
|