بنام خدا
اینجا قبر یک دانه نویسنده است
یک روز دان دان ها همینطوری سروکله شان پیدا شد. آمدند. همه چیز قاطی پاطی شد. خیابانها قاطی پاطی شد. جوب آب ها قاطی پاطی شد. ساختمانها قاطی پاتی شد. دان دان ها همه چیز را به هم ریخته اند. مرغها قاطی کرده اند.دیروز یک دانه مرغ دیدم. هر روز مرغ را می دیدم که ارزن های کوچولو موچولو می خورد. اما دیگر آن یک دانه مرغ ارزن نمی خورد. یک تکه مرغ می خورد که رویش یک عالمه مگس نشسته است.. مردم همه لخت شده اند. به قول کابالایی ها دودول مردی ها و دودول زنی ها یشان دیده می شود . دان دان ها اما لباس دارند.لباسهای تمیز وقشنگ. همه باید بروند یک جایی گورشان را گم کنند. یک جایی که دان دان نباشد. یک جایی مثل کابالا. اما من می دانم دان دان ها خیلی زود کابالا را هم پیدا می کنند.مثل سگ بو می کشند.اینجا که می بینید قبر یک دانه نویسنده است. دان دان ها خیلی وقت است که آمده اند. همه چیز قاطی پاتی شده است لا کردار. یک چیزی مثل تخمه ریخته اند توی شهر. دان دان ها به آن می گویند گاز گازک . همه چیز دارد همه چیز را گاز می گیرد. خیابانها پای مردم را گاز می گیرند. آدمها، درختها و آدمها را گاز می گیرند. دان دان ها اصلا نمی روند. به قول مامانم به تخته سرد بخورند الهی. طفلکی مامانها دیگر یادشان رفته مامانی کنند از وقتی که دان دان ها آمده اند. همه اش توی صف هستند تا یکی دیگر را گاز بگیرند. اینجا قبر دانه یک نویسنده است. مرده ها هم قاطی پاتی شده اند. سرشان گیج رفته خورده به زمین و دوباره بیشتر مرده اند. همه اش تقصیر این دان دان هاست. لاکردار ها امان همه را بریده اند. این را بابایم می گوید. مرده ها اما به همه می خندند. به همه که گازگازک گرفته اند می خندند. آنقدر می خندند که بعضی هایشان می ترکند. اگر باور نمی کنید گوشتان را بگذارید روی زمین . صدایشان را می شنوید که می خندند و بعدش بوووووومب می ترکند. اینجا قبر یک دانه نویسنده است. دان دان ها همه جا می روند. اینجا آنجا همه جا. حتی توی توالتها هم می روند. وقتی مردم می خواهند جیش کنند یا استفراغ کنند توی توالتها یک دانه دان دان می رود و نگاه می کند.می خواهند مطمئن بشوند که هیچکس دان دان نخورده باشد. اینها مثل علف هرز هستند. این را بابا بزرگم گفت که هفته گذشته گازگازک گرفت و مرد. طفلکی می گفت آن وقت که دان دان نبود همه چیز خوب بود. قیافه های دان دان ها اصلا نشان نمی دهد که دان دان هستند. بعد که همه چیز را قاطی می کنند آدم می فهمد که دان دان است. اینجا قبر یک دانه نویسنده است .راستی یادم رفت بگویم خودکارها هم قاطی پاتی شده اند. مداد ها دیوانه شده اند اصلا یادشان رفته چه چیزی بنویسند. مثل همین مداد که دارم با آن می نویسم. قبلا می نوشت بابا آب داد بابا نان داد. اما الان دیوانه شده است طفلکی مدادم هر شب گریه می کند.بیچاره پدرش در آمده که از بس گریه کرده. می خواهم این را که نوشتم آنقدر تراشش کنم که زود تمام بشود برود پی کارش. اینجا قبر یک دانه نویسنده است. نویسنده می توانست وقتی که کوچولو موچولو بود بنویسد آن مرد انار دارد. نقاشی آبشار بکشد. کوه بکشد. خورشید بکشد. اما الان نمی تواند نفس بکشدحتی. اینجا قبر یک دانه نویسنده است. طفلکی .
(درود.
تا چند وقت دیگر که اصلا معلوم نیست. چیزی در این وبلاگ درج نمیشود. سبزباشید مثل سرو .با سپاس .
بدرود)
|
+| نوشته شده توسط
راهنما در سه شنبه چهارم تیر 1387
|